ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٤٢ - ١٩ - رسول خدا به على(ع) هزار باب علم آموخت كه از هر بابش هزار باب دريافت شد
بخواند بآن حضرت ميرسيم چون بخورنق رفتند در اين ميان كه داشتند نهار ميخوردند يك سوسمارى بر آنها در آمد آن را شكار كردند و عمرو بن حريث آن را بدست خود گرفته كفش را گشود و از روى استهزاء گفت اين امير المؤمنين است با او بيعت كنيد آن هفت كس با او بيعت كردند و هشتمين آنها خود عمرو بن حريث بود و شب چهار شنبه حركت كردند و روز جمعه در حالى كه امير المؤمنين خطبه ميخواند دسته جمعى وارد مسجد مدائن شدند چون از در مسجد وارد شدند امير المؤمنين ٧ بآنها نگاه كرد و فرمود اى مردم براستى رسول خدا ٦ هزار حديث بمن راز گفت كه در هر حديثى هزار باب بود و براى هر بابى هزار كليد است.
من شنيدم كه خداى عز و جل (در سوره بنى اسرائيل آيه ٧١) ميفرمايد روزى كه هر مردمى را با پيشوايشان ميخوانيم من براى شما بخدا سوگند ميخورم كه روز قيامت هشت تن را با پيشواى خودشان كه سوسمارى است مبعوث ميكند و اگر بخواهم هشت را يكان يكان براى شما نام ببرم ميتوانم. اصبغ بن نباته گويد كه ديدم عمرو بن حريث از خجالت و ملامت چون شاخه خرما سر بزير افكند زرارة گويد امام پنجم ٧ فرمود كه رسول خدا ٦ بعلى ٧ بابى آموخت كه از هر بابى هزار باب و از هر باب آنها هزار باب گشوده مىشود.
امام ششم ٧ فرمود كه چون رسول خدا ٦ بيمار شد بدان بيمارى كه در آن وفات كرد فرستاد و على ٧ را خواست چون حضور او آمد سر بگوشش نهاد و پيوسته براى او حديث گفت چون بيرون آمد آن دو كس (ابى بكر و عمر) باو برخوردند و گفتند رفيقت با تو چه حديثى در ميان نهاد؟ فرمود بابى از علم را با من گفت كه هزار باب از آن گشوده ميشد و از هر باب آن هزار باب ديگر گشوده مىشود.