ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٤٣ - ١٨ - احتجاج امير مؤمنان باين گونه خصلتها بر مردم در روز شوراى خلافت
نگريست و هم ديد چيزى را مىآوردند شتابانه بسمت آن شتافت و اصحابش دنبال وى رسيدند بچهار سياه رسيد كه تابوتى بدوش داشتند فرمود آن را بزمين گذاريد بزمين گذاردند فرمود روى آن را باز كنيد باز كردند در آن غلامى سياه بود كه غلى آهنين در گردن داشت رسول خدا ٦ فرمود اين كيست عرض كردند غلام رياحين است كه از بد ذاتى و تبه كارى از آنها گريخته و اكنون مرده و بما دستور دادند كه او را غل بگردن بخاك سپاريم چنانچه ملاحظه ميفرمائيد من باو نگاه كردم و عرضه داشتم يا رسول اللَّه ٦ اين غلام هرگز مرا نميديد مگر آنكه ميگفت بخدا دوستت دارم بخدا تو را دوست ندارد جز مؤمن و دشمن ندارد جز كافر رسول خدا ٦ فرمود يا على بهمين عقيده از خداوند چنان ثوابى دريافت كرده كه اكنون هفتاد قبيله فرشته كه هر قبيله هزار تيرهاند دارند بر او نماز ميخوانند رسول خدا ٦ غل را از گردنش باز كرد و بر او نماز خواند و بخاكش سپرد؟ بخدا نه.
شما را بخدا در ميان شما كسى جز من هست كه رسول خدا ٦ در باره او چون من فرموده باشد كه ديشب بمن اجازه دعا داده شد و چيزى از پروردگارم نخواستم مگر آنكه بمن داد و چيزى براى خود نخواستم مگر آنكه براى تو هم خواستم من عرض كردم الحمد للَّه؟ بخدا نه.
شما را بخدا ميدانيد كه رسول خدا ٦ خالد بن وليد را بقبيله بنى جذيمه فرستاد و با آنها آن كار را كرد چون رسول خدا ٦ خبر دار شد بالاى منبر رفت و سه بار عرض كرد خدايا من از آنچه خالد بن وليد كرده بتو بيزارى ميجويم سپس فرمود اى على تو برو من رفتم بآنها عوض و ديه دادم و آنها را بخدا قسم دادم كه چيزى باقى مانده؟ گفتند چون ما را قسم دادى عرض ميكنيم كه ظروف سگان و زانو بند شتران ما باقى مانده عوض آنها را هم دادم و باز طلاى بسيارى با من بود همه را بآنها دادم و گفتم اينها براى آنست كه ذمه رسول خدا ٦ را از آنچه ميدانيد و نميدانيد برى كنيد و براى تلافى هراس زنان و كودكان سپس آمدم حضور رسول خدا ٦ و گزارش دادم فرمود بخدا اى على بآنچه تو كردهاى شادترم تا از گلههاى شتران سرخ مو؟
بخدا چرا همه را ميدانيم.
شما را بخدا شنيديد كه رسول خدا ٦ ميفرمود: اى على ٧ ديشب امت مرا در برابر