تحريف ناپذيرى قرآن - معرفت، محمد هادى - الصفحة ١١٠ - نقل حديث نمىتواند نشانگر عقيده ناقل آن باشد
به علت ذكر رواياتى كه مستلزم تحريف قرآن بوده و در آنها، بر از بين رفتن بسيارى از آيات تأكيد شده است و اين مسأله قداست قرآن را زير سؤال مىبرد، سخت انتقاد كرده است مانند حديث «داجن البيت» و «رجم شيخ و شيخه» و حديث «جوف ابن آدم» و نظاير آن.[١] در حالىكه انكار آشكار ابن شاذان در اين خصوص، بىترديد، تنها بر رد پندار تحريف دلالت مىكند. با اين حال، حاجى نورى پنداشته است كه ابن شاذان همصدا با او مدعى تحريف قرآن است. حاجى نورى مىگويد: «از جمله كسانى كه قايل به تحريف شدهاند، فضل بن شاذان است؛ زيرا از كتابش چنين بر مىآيد كه ضايع شدن بخشى از قرآن، نزد عامه از مسلمات است».[٢] عجب نتيجهگيرى شگفتآورى!
بارى، چنين دستاويزىهاى شگفتآورى نشانگر وحشت تنهايىاى است كه حاجى نورى، هنگام تأليف كتاب فصل الخطاب و با نسبت دادن تحريف به قرآن، بدان گرفتار شده است. او براى گريز از اين وحشت كه از آغاز كار آنرا احساس كرده بود، در تلاشى ناكام، مىكوشد تا- هرچند در دنياى پندار خود- براى خود همصدا و موافق بتراشد. او مىگويد: «از وحشت تنهايى باك نداريم؛ چون از پشتيبانى دليل برخوردار است».[٣] اما به راستى اين دليلى كه او مىپندارد همصدا و همسو با اوست كدام است؟ آيا جز روايات سستى است كه به مخالفت با صريح قرآن و اجماع امت برخاسته است. مقصود او از عبارتهاى «جلّ المحدثين» و «أساطين المتأخرين» نيز دستهاى از اخباريان است؛ آنانكه پايههاى لرزانشان در مقابل آواى فراگير حق در حال فروريختن است. ما با ايشان كارى نداريم؛ جز اينكه خطايشان را در عقيده به تحريف بر ايشان وانماييم.
نقل حديث نمىتواند نشانگر عقيده ناقل آن باشد
انتساب عقيدهاى به گروهى به دليل نقل روايت- بىآنكه بر آن تصريح كرده و پذيرفته باشند- كارى نادرست است؛ زيرا نقل حديث- مادامى كه ناقل آن بر
[١] . الايضاح، ص ٢٠٩ به بعد. اين احاديث را به نقل از حشويه عامه، در آينده خواهيم آورد.
[٢] . فصل الخطاب، ص ١٥ مقدمه و ص ٢٨ متن.
[٣] . همان، ص ٣٥.