راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٥٣ - شرح نكوهش حسد
جايزه و صله چيزى نمىنوشت. پس به خطّ خود به يكى از كارگزارانش نوشت چون آورنده اين نامه بيايد سر از بدنش جدا كن و پوست او را پس از كندن پر از كاه كرده نزد من بفرست. اندرز كننده نامه را گرفت و بيرون آمد. مرد سخن چين او را ديد و گفت: اين نامه چيست؟ اندرز كننده گفت دستخط شاه است كه جايزهاى برايم نوشته است. گفت آن را به من ببخش. پند دهنده گفت: از آن تو باشد. پس گرفت و بنزد كارگزار شاه آمد، كارگزار گفت: در نامهات نوشته شده كه تو را گردن بزنم و پوستت را بكنم. سخنچين گفت: نامه مال من نيست در كار من خدا را در نظر بگير تا به شاه مراجعه كنم، كارگزار گفت: نامه شاه برگشت ندارد پس او را گردن زد و پوستش را كنده پر از كاه كرد و نزد شاه فرستاد. سپس پند دهنده به عادت هميشه نزد شاه آمد و گفتارش را تكرار كرد.
شاه به شگفت آمد و گفت: نامه چه شد؟ گفت: فلانى مرا ديد و از من خواست نامه را به او ببخشم. پس به او بخشيدم. شاه به وى گفت: او به من گفت كه تو مرا بد بو مىدانى؟ گفت: من اين حرف را نگفتهام، شاه گفت: پس چرا دستت را بر بينىات نهادى؟ پند دهنده گفت: فلانى (سخنچين) به من غذايى پر از سير خورانيد و من نمىخواستم كه شما بوى بد آن را استشمام كنيد و ناراحت شويد.
شاه گفت: راست مىگويى به جاى خود برگرد كه آدم بد را بديهايش كفايت كرد.
ابن سيرين گويد: بر هيچ كس در چيزى از امور دنيا حسد نبردم زيرا اگر او اهل بهشت باشد چگونه بر امر دنيا كه در بهشت ناچيز است بر او حسد ببرم و اگر اهل دوزخ است پس چگونه بر امر دنيا بر او حسد ورزم در حالى كه به دوزخ مىرود. از يكى از بزرگان سؤال شد، آيا مؤمن حسد مىبرد؟ گفت: چه چيز فرزندان يعقوب را (كه بر يوسف حسد بردند) از يادت برده است؟ آرى مؤمن حسد مىبرد ليكن اندوه حسد اگر در سينهات باشد تا آثار آن به دست و زبان سرايت نكند به تو آسيبى نمىرساند. ابو دردا گويد: هر بندهاى كه از مرگ بسيار ياد كند شادمانى او كم و حسدش اندك مىشود. و گويند: تمام مردم را مىتوانم خشنود سازم مگر كسى كه به نعمتى حسد مىورزد، چرا كه او