راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١٨ - آفت دهم شوخى است
عطا گويد: مردى از ابن عبّاس پرسيد و گفت: آيا پيامبر خدا شوخى مىكرد؟ گفت: آرى. آن مرد گفت: شوخىاش چه بود؟ ابن عبّاس گفت:
پيامبر (ص) يكى از روزها بر يكى از زنانش پيراهن گشادى پوشانيد و به او گفت: آن را بپوش و چشمت را ببند و خدا را شكر كن و دامن آن را مانند دامن عروس (بر روى زمين) بكش.«١٥١» انس روايت كرده «پيامبر (ص) از شوخترين مردم بود»«١٥٢» و روايت شده «پيامبر (ص) بسيار لبخند مىزد.»«١٥٣» از حسن روايت شده كه گفت: «پيرزنى خدمت پيامبر (ص) آمد حضرت به او فرمود:
پيرزن وارد بهشت نمىشود، آن پير گريست، پيامبر فرمود: تو در روز قيامت پير نيستى خداى متعال مىفرمايد: إِنَّا أَنْشَأْناهُنَّ إِنْشاءً فَجَعَلْناهُنَّ أَبْكاراً.«١٥٤»
زيد بن اسلم روايت كرده زنى به نام امّ ايمن خدمت پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: شوهرم تو را مىخواند پيامبر فرمود: شوهرت كيست آيا همان كسى است كه در چشمش سفيدى هست؟ عرض كرد: نه به خدا در چشمش سفيدى نيست. پيامبر فرمود: چرا در چشمش سفيدى هست، عرض كرد: نه به خدا پيامبر فرمود: در چشم هر انسانى سفيدى هست.)«١٥٥» مقصود پيامبر سفيديى بود كه پيرامون حدقه چشم است.
زن ديگرى خدمت پيامبر (ص) آمد و گفت: «اى رسول خدا: مرا بر شترى سوار كن فرمود: تو را سوار بر پسر شتر مىكنم. زن گفت: پسر شتر به چه كارم مىآيد. او به من سوارى نمىدهد پيامبر خدا فرمود: آيا شترى هست كه پسر شتر نباشد؟»«١٥٦» و منظور پيامبر شوخى بود.
«١٥١» عراقى گويد: بر اين حديث اطلاع نيافتم .
«١٥٢» اين حديث پيش از اين گذشت .
«١٥٣» اين حديث پيش از اين گذشت .
«١٥٤» اين حديث را ترمذى در كتاب (( الشمائل ، )) ص ١٦ به صورت مرسل روايت كرده است .
«١٥٥» اين حديث را زبير بن بكار در كتاب (( الفكاهة و المزاح ، )) روايت كرده و ابن ابى الدنيا از حديث عبده بن سهم فهرى با كمى اختلاف نقل كرده است . (( (المغنى ) ))
«١٥٦» اين حديث را ابوداود (در سنن )، ج ٢، ص ٥٩٦ با كمى اختلاف لفظى روايت كرده است .