راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٥ - پيشگفتار
دو ركعت نماز است او در هر شبانه روز دويست و هشتاد ركعت نماز گزارده و دو ختم قرآن كرده و ده فرسخ طواف به جا آورده است.
در بخش توحيد و توكّل احياء مىگويد: ابو سعيد خرّاز گفته است: به بيابان در آمده بودم بىآن كه توشهاى به همراه داشته باشم در نتيجه دچار درماندگى شدم. چون نيك نگريستم به نظرم آمد كه در فاصله دورى از من منزلگاهى است. خوشحال شدم كه به آن خواهم رسيد. سپس در اين انديشه فرو رفتم كه من به غير خدا آرامش يافته و اعتماد كردهام، از اين رو سوگند خوردم كه به آن منزلگاه در نيايم مگر آن كه مرده مرا به آن حمل كنند.
پس گودالى در شنزار براى خود حفر كردم و بدنم را تا سينه در آن فرو برده و پنهان ساختم، در نيمه شب آواز بلندى به گوشم رسيد كه مىگفت: اى مردم قريه! خداوند را دوستى است كه خود را در درون اين شنزار زندانى كرده است زود به او برسيد، لذا جماعتى آمدند و مرا از درون شن بيرون كشيده به قريه بردند.
همچنين مىگويد: ابو حمزه خراسانى گفته است: در يكى از سالها به زيارت خانه خدا رفتم، در آن ميان كه راه مىپيمودم ناگهان به چاهى درافتادم، با خود در كشمكش بودم كه فرياد كنم و كمك بخواهم، ليكن به خود گفتم: نه به خدا سوگند از كسى استمداد نمىكنم، هنوز اين تصميم در خاطرم جا نگرفته بود كه دو نفر از بالاى چاه عبور كردند، يكى از آنها به ديگرى گفت: بيا تا سر اين چاه را مسدود كنيم كه كسى در آن نيفتد. پس نى و بوريا آوردند و سر چاه را بستند، خواستم فرياد كنم ليكن به خود گفتم به چه كسى فرياد كنم، خدا از آنها به من نزديكتر است و آرام شدم، هنوز ساعتى نگذشته بود كه دريافتم چيزى آمده و سر چاه را برداشته، و پالانى را آويزان كرده است و با همهمه خود كه آن را تشخيص مىدادم مثل اين كه مىگفت: به من آويزان شو، به آن آويختم و از چاه بيرونم آورد، چون نگاه كردم ديدم درّندهايست.
و نيز گفته است: نقل شده كه عابدى در مسجد اعتكاف كرد: و هيچ روزى معيّنى نداشت. امام مسجد به او گفت: اگر به دنبال كار و كسبى بروى برايت بهتر