راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٨٨ - فصل دلايل وجوب عصمت امام
اجماع كردهاند پيامبر (ص) در اين خطبه فرمود: «هر كسى كه من مولاى اويم على مولاى اوست» و در اين هنگام عمر گفت: اى ابو الحسن خوشا به حال تو كه مولا و سرور من و هر مرد و زن مؤمنى شدى، اين سخن تسليم و رضاى آنها را به حكومت على (ع) بيان مىكند، سپس هواى نفس و رياستطلبى و عشق به خلافت و فرمانروايى، و ميل به شكستن قراردادها در ميان تنشها و اضطرابها و به اهتزاز در آمدن پرچمها و ازدحام سواران، و
رغبت به كشورگشايى و امر و نهى، بر دل آنها غلبه يافت، و در نتيجه نخستين اختلاف را پديد آوردند، و كتاب خدا و وصيّت پيامبر (ص) را به دست فراموشى سپردند، فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا به ثَمَناً قَلِيلًا فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ«٢١» پيامبر (ص) به هنگام وفات فرمود: دوات و كاغذى برايم بياوريد تا مشكل كارتان را برطرف كنم، و كسى را كه پس از من سزاوار خلافت است معلوم سازم، عمر گفت: آن مرد را رها كنيد كه هذيان مىگويد.»
سپس غزّالى مىگويد «پس هر گاه تمسّك شما به تأويل نصوص باطل باشد، و بخواهيد ناگزير به اجماع بازگرديد و به آن تمسّك جوييد بايد بدانيد كه آن نيز مردود و باطل است، چه در حلقه بيعت، عبّاس و فرزندانش و على (ع) و همسرش حضور نداشتهاند، و اصحاب سقيفه در بيعت با سعد بن عباده خزرجى مخالفت كردهاند. محمّد بن ابى بكر به هنگامى كه پدرش در آستانه مرگ بود بر او وارد شد ابو بكر به او گفت: اى فرزند عمويت عمر را نزد من بياور تا به او وصيّت كنم، محمّد در پاسخ گفت: اى پدر تو بر حقّ بودهاى يا بر باطل؟ ابو بكر گفت: بر حق، محمّد گفت: اگر بر حقّ بودهاى خلافت را براى فرزندانت وصيّت كن«٢٢»، سپس از نزد او بيرون شد و پيش على (ع) رفت، و آنچه واقع شد جريان يافت. و نيز گفتار ابو بكر بر فراز منبر
«٢١» آل عمران / ١٨٧: اما آنها آن را پشت سرافكندند و به بهاى كمى مبادله كردند چه بد متاعى خريدند
«٢٢» اين داستان با سن محمد سازگار نيست