راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١ - پيشگفتار
دوّم و سوّم سلام كردم، باز هم پاسخى از آنها نشنيدم. گفتم: شما را به خدا سوگند مىدهم كه پاسخ سلامم را بدهيد. شخص جوان سرش را از درون خرقهاش بيرون آورد و به من نگريست و گفت: اى پسر خفيف! دنيا اندك است و از اين اندك جز اندكى باقى نمانده است، تو از اين اندك بهره بسيار برگير، اى پسر خفيف! چقدر بيكار بودهاى كه فراغت يافتهاى به ديدن ما بيايى. تا آن جا كه ابو عبد الله بن خفيف مىگويد: سه روز در كنار آنها ماندم كه در آن ايّام چيزى نخوردم و نياشاميدم و نخوابيدم و نديدم آنها بخورند يا بياشامند ... تا آخر آنچه گفته است.
غزّالى در بخش «قواعد العقايد» گفته است: بر خداوند سبحان رواست كه خلق را به آنچه توانايى آن را ندارند مكلّف سازد.
و نيز گفته است: براى خداوند جايز است كه بندگان را آزار و عذاب كند، بىآن كه پيش از اين گناهى مرتكب شده باشند.
و نيز در بخش «المحبّة» مىگويد: يك بار به بايزيد بسطامى گفته شد: از آنچه از خداوند متعال ديدهاى براى ما بيان كن، وى صيحهاى زد و سپس گفت:
واى بر شما صلاح شما نيست كه اين را بدانيد، گفتند: پس براى ما از مجاهدتهايى كه در راه خدا تحمّل كردهاى سخن گوى، پاسخ داد: اين نيز جايز نيست كه شما را بر آن مطّلع سازم، گفتند: پس از رياضتهاى نفسانى كه در آغاز كار كشيدهاى براى ما تعريف كن. پاسخ داد: آرى، من نفس خويش را به سوى خدا فرا خواندم، او سركشى كرد، من به رغم او عزم كردم كه يك سال تمام آب نياشامم و يك سال طعم خواب را نچشم و به عزم خويش وفا كردم.
سپس غزّالى مىگويد: از يحيى بن معاذ نقل شده كه در بعضى مشاهدات خود بايزيد را ديد كه از بعد از نماز عشاء تا دميدن فجر بر سينه پاهايش نشسته، دو طرف كف پاهايش را از زمين بلند كرده، چانهاش را بر سينهاش چسبانده و چشمانش را خيره كرده و به هيچ طرف نمىنگرد. سپس چون هنگام سحر شد به سجده رفت و سجده را طولانى به جا آورد. پس از آن نشست و گفت: بارالها