بیان المراد؛ شرح فارسی بر اصول الفقه - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ٧٢٩ - مسئله دوم مواضعى كه در مجمل بودن كلام شك مىباشد
آنچه از اين لفظ به ذهن تبادر مىكند ابانه و جدائى است لذا وقتى بر جراحت آنرا اطلاق مىكنند مسلّما باين اعتبار است كه بخشى از دست جدا گرديده است پس مسامحه در بكار بردن لفظ « يد » بوده نه كلمه « قطع » و آن نيز با كمك قرينه است و بهر صورت لفظ « قطع » در چنين جائى در مفهوم جراحت استعمال نشده تا سبب اجمال آن بگردد بنابراين مقصود از « قطع » در مثاليكه قبلا گذشت همان معناى ابانه و جدائى است منتها مراد از « يد » بعض اليد مىباشد چنانچه وقتى مىگويند: تناولت بيدى در حقيقت مراد تناول بتمام يد نبوده بلكه گرفتن با بعض آن مىباشد.
و امّا از جهت كلمه « يد » بايد بگوئيم:
وقتى اين لفظ را بدون قرينه ذكر مىكنند تمام عضو مخصوص به ذهن تبادر مىنمايد ولى قطعا در آيه شريفه اين معنا مراد نيست لذا مردّد است بين اينكه مراتب متعدّد از انگشتان تا مرفق اراده شده باشد زيرا بحسب فرض وقتى تمام عضو از آن مراد نبود معناى مقصود مردّد مىشود در هريك از مراتب و نسبت بهيچيك بخصوص ظهورى ندارد و بدين ترتيب آيه از اين نظر فى حدّ نفسها مجمل است اگرچه بملاحظه احاديث و روايات وارده از اهل بيت عصمت و طهارت سلام اللّه عليهم اجمعين كه مقصود را كشف كرده و معيّن مىنمايند مراد قطع چهار انگشت فقط مىباشد مبيّن است.
بيان مراد
قوله: لا حصر لها: ضمير در « لها » به امثله راجع است.
قوله: و لا تخفى على العارف بالكلام: ضمير در « لا تخفى» به مواضع اجمال و تبيين عود مىكند.
قوله: بعض الامثلة من ذلك: مشار اليه « ذلك » مواضع مشكوك مىباشد.
قوله: لشحذ الذّهن: كلمه « شحذ » يعنى تيزى و تندى.
قوله: نذكر بعضها: يعنى بعض مواضع مشكوك.