گلشن اسرار - حسینی طهرانی، سید محمد محسن - الصفحة ٢٠٥ - فرق بِین عارف و حکِیم
بر آتش دارد اما عارف خودش در درون آتش است و اصلاً متحوّل شده است.
مِیگوِیند شخصِی نشسته بود شخص دِیگرِی آمد و گفت: شتر مرا ندِیدِی؟ گفت شترت چشم راست نداشت؟ گفت: بله چشم راست نداشت؛ گفت: پاِیش هم مِیلنگِید گفت بله. گفت: بار شترت کاه کرده بودِی؟ گفت: بله تمام مشخّصات صحِیح است. گفت: من ندِیدم! صاحب شتر شروع کرد با چوب و چماق به جان او افتاد و مِیگفت تو دِیدهاِی و او مِیگفت من ندِیدهام! صاحب شتر گفت مشخّصاتش همِین بود، گفت: من شترِی ندِیدم اما به جاده نگاه کردم و دِیدم علفهاِی طرف چپ جاده خورده شده اما علفهاِی راست جاده خورده نشده است، معلوم بوده که شتر آن طرف را نمِیدِیده؛ از آنجا فهمِیدم شتر مِیلنگد چون جاِی پا، ِیکجا زِیاد در گِل فرو رفته بود و ِیک جاِیِ پاِیش، کم فرو رفته بود معلوم بود فشار به اِین طرف پاِیش آمده و آن پاِیِی که لنگ بوده را بلند مِیکرده است. گفت: کاه را چطور فهمِیدِی؟ گفت: من دِیدم مقدارِی کاه در مسِیر راه رِیخته است.
حکمِ حکِیم، حکم آدمِی است که چِیزِی ندِیده، بلکه فقط به آن خصوصِیات و بدِیهِیّات که اطرافش هستند نگاه مِیکند و از اِین بدِیهِی به ِیک مسأله نظرِی، پِی مِیبرد. مثلاً نشسته و مِیبِیند، از اِین جاده ِیک قاطر با بار گِیلاس رد مِیشود و ِیک قاطر با بار سِیب رد مِیشود، از آن طرف مِیبِیند نهر آبِی جارِی است. لذا مِیگوِید پشت کوه باِید ِیک باغِی باشد که هم سِیب و هم گِیلاس و هم آب داشته باشد. اما آن کسِی که خود وارد باغ مِیشود دِیگر نِیازِی به تعرِیف ندارد. اِین است فرق بِین حکِیم و بِین عارف، که عارف خودش را به حقِیقت وجود مِیرساند و با وجدانش آن واقعِیت را، لمس مِیکند ولِی حکِیم گرفته نشسته و مِیگوِید وجود، بسِیط الحقِیقة است، وجود اطلاق دارد، وجود علّت براِی تعِیّناتش است، وجود حقِیقت محض است به طورِی که نه صورت و نه جسم در آنجا هست و نه ماده و نه صورت هِیولائِی هست، نه صورت برزخِی و مثالِی و نه صورت غِیر اِینها هست. در آنجا اصلاً عکسِی نِیست. آن حقِیقت ِیک حقِیقت اطلاقِی است که لازمۀ حقِیقت اطلاقِی