حديث اسلامى، خاستگاه ها و سير تطور - موتسكى، هارالد - الصفحة ٤٩٤ - پنجم
او از صحابه نيستند، با دقّت بيشترى نقل نشدهاند، و روشن است كه قوّت استناد بيشترى نسبت به روايات صحابه ندارند. به لحاظ تعداد، ارجاعات عطاء به پيامبر تحت الشعاع ارجاعات او به استادش ابن عباس قرار دارد، امّا از پيامبر بيش از تمام صحابه، همچون عُمَر، عايشه و على ياد شده است.
تمام اين موارد نقش فرعى احاديث نبوى- و بلكه عموم روايات- را در تحصيلات و آموزههاى فقهى عطاء نشان مىدهد. چنين وضعيتى امرى معمول براى فقه اسلامى در قرن اوّل هجرى بوده است. با اين همه، بايد به تأكيد تمام گفت كه رواياتى منقول از صحابه و پيامبر در قرن اوّل هجرى وجود داشته است، و فقهاى اواخر قرن نخست و اوايل قرن دوم هجرى گاه آنها را مأخذ يا دليلى براى تأييد مشربشان قرار مىدادهاند. پس بايد نتيجه گرفت كه ربع آخر قرن اول هجرى، آغاز تحولى بوده كه موجب پيشرفتهايى توفنده طى قرن دوم شده و نقطه اوج آن آراى شافعى در حدود يك سده بعد بود كه احاديث نبوى را در فقه اسلامى وارد ساخت.
اين نتيجهگيرى كه احاديث نبوى در آموزههاى فقهى عطاء، در حاشيه قرار دارند، بدين معنا نيست كه آنها براى ما بىارزشاند. برعكس اين روايات ارزشى استثنايى دارند. از آنجا كه ميان عطاء و پيامبر تنها يك نسل فاصله است، اين روايات به زمان و مردمى كه درباره آنها گزارش مىدهند، بسيار نزديكاند و اعتبار آنها را نمىتوان- همانند شاخت- پيشاپيش رد كرد. نقلهاى إسناددارِ عطاء از پيامبر از اين جهت، بسيار ارزشمندند، امّا از نقلهاى بدون إسناد او هم مىتوان در كار تاريخگذارى روايات به صورتى كارآمد استفاده كرد؛ به شرط آن كه گونههاى ديگر نقل آنها را از مآخذ ديگر شناخته باشيم.
با بررسى مُصَنَّف عبد الرزّاق، به اين نتيجه رسيدم؛ تئورىاى كه گلدتسيهر، شاخت و بسيارى ديگر- از جمله خودم كه پا جاى پا آنها نهاديم- مدافعش بودند و به طور كلى ارزش ميراث حديثى را به عنوان مأخذ تاريخى قابل اعتماد انكار مىكند، مطالعات تاريخى درباره اسلام در قرون نخست را از مآخذى مهم و كارآمد محروم مىسازد.