راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٦١٥
بر او آگاهى دارد، و جلال و عظمت او را بشناسد، و به تقصير خود در برابر او معترف باشد. اين شناختها سبب پيدايش خشوعند و اختصاص به نماز ندارند، به همين سبب نقل شده است كه يكى از بزرگان به سبب شرم و خشوع نسبت به حقّ تعالى چهل سال سر به آسمان بلند نكرد، و ربيع بن خثيم از شدّت چشم فرو بستن و سر به زير انداختن بعضى پنداشتند كه او نابيناست. ابن مسعود هرگاه به او نظر مىافكند مىگفت: وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ«٥٣» هان به خدا سوگند اگر پيامبر (ص) تو را مىديد شاد مىشد، و در روايت ديگرى است: تو را به دوستى مىگرفت. ربيع يك روز به همراه ابن مسعود به بازار آهنگران رفت چون نظرش به كورههاى آهنگران افتاد كه آنها را مىدميدند، و به آتش كه زبانه مىكشيد صيحهاى زد و بيهوش به زمين افتاد، ابن مسعود تا فرا رسيدن وقت نماز بر بالاى سرش نشست ليكن به هوش نيامد، ناچار او را بر پشت خود گرفت و به منزلش برد. او تا فرا رسيدن ساعتى كه در آن مدهوش شده بود در حال بيهوشى به سر برد، و در نتيجه پنج نماز از او قضا شد، ابن مسعود پيوسته بر بالاى سر او بود و مىگفت: به خدا سوگند اين معناى خوف است. ربيع مىگفت: هرگاه در نمازى داخل شدم همه انديشهام آن بود كه چه مىگويم و در پاسخ من چه خواهند گفت. نقل كردهاند يكى از بزرگان در مسجد جامع بصره نماز مىخواند، در اين هنگام قسمتى از مسجد فرود آمد، و بر اثر آن مردم اجتماع كردند. امّا او آن را احساس نكرد مگر زمانى كه نماز را به پايان رسانيد.
در عضوى از اعضاى يكى از خاشعان خوره پيدا شد، لازم گرديد آن عضو قطع شود، امّا وى مانع از آن مىشد. گفتند: در نماز هر چه بر سر او آورند در نيابد، لذا هنگامى كه در نماز بود آن را قطع كردند.
مىگويم: نظير اين قضيّه به مولاى ما امير مؤمنان (ع) نيز نسبت داده شده است كه پيكان تير در پاى آن حضرت فرو رفته بود، و بيرون آوردن آن ممكن
«٥٣» حج / ٣٤: متواضعان را مژده ده