راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٢ - پيشگفتار
گروهى تو را طلب كردند، به آنها اين موهبت را دادى كه بر روى آب و در هوا راه روند و آنها بدين موهبت راضى و خشنود شدند. من از آن به تو پناه مىبرم و نيز گروهى تو را طلب كردند به آنها طىّ الارض (در لحظهاى به هر جاى زمين رفتن) را عطا كردى، آنها بدين راضى شدند من از اين به تو پناه مىبرم.
دستهاى نيز تو را طلب كردند به آنها گنجهاى زمين را دادى و آنها بدين خشنود شدند، من از اين هم به تو پناه مىبرم. به همين گونه بيست و چند كرامت از كرامات اوليا را برشمرد، سپس توجه خود را به سمت من كرد و مرا ديد و گفت: اى يحيى! گفتم: بلى اى آقاى من. گفت: از كى در اين جايى، گفتم:
اندكى است، پس خاموش شد، من گفتم: اى آقاى من چيزى برايم بگو، گفت:
چيزى به تو مىگويم كه به صلاح توست. آنگاه گفت: خداوند مرا در فلك اسفل وارد كرد، و در ملكوت سفلى گردانيد، و زمينها و آنچه را در زير آنهاست تا آخرين زمين به من نشان داد. سپس مرا در فلك علوى داخل كرد و در آسمانها گردانيد، و بهشتهايى را كه در آسمانها تا زير عرش است به من نشان داد. پس از آن مرا در پيش روى خود نشانيد و گفت: از من بخواه تا هر چيزى را ديدهاى به تو ببخشم، گفتم: اى آقاى من چيزى را كه بپسندم نديدم تا آن را از تو بخواهم. گفت: براستى تو بنده منى مرا از روى صدق عبادت مىكنى، در آينده حتما نسبت به تو چنين و چنان خواهم كرد، و چيزهايى را ذكر كرد.
يحيى گفته است: اين قضيّه مرا به هراس انداخت، و سخت ترسيدم و در شگفت شدم. گفتم: اى آقاى من! چرا شناخت او را از او نخواستى در حالى كه ملك الملوك به تو فرمود: هر چه مىخواهى درخواست كن. يحيى مىگويد: در اين هنگام به من فرياد زد و گفت: واى بر تو خاموش باش، من نسبت به خدا آن قدر غيورم كه دوست ندارم جز خودش كسى او را بشناسد.
مىگويم: ضمن سخنان ابن جوزى در ردّ بر غزّالى داستان خرافى ديگرى درباره بايزيد آمده كه ذكر خواهد شد.
در بخش «التفكّر باب سكرات الموت» از صحابه و تابعين و دستهاى از