راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٠ - پيشگفتار
از آن آن را از تنم بيرون نياورم و نفشارم و در آفتاب خشك نكنم.
و نيز غزّالى گفته است: از تميم دارى نقل شده كه شبى به خواب رفت و برنخاست تا نماز شب به جا آورد. او به تلافى اين عمل يك سال تمام شبها نخوابيد.
همچنين گفته است: وهيب الورد چيزى را در دل خود مىيافت كه آن را براى خويش زشت مىشمرد، در نتيجه آن قدر موهاى سينهاش را كند تا سخت دردناك شد سپس به خودش مىگفت: واى بر تو من خوبى تو را مىخواهم.
و نيز گفته است: عمر هر شب با تازيانه بر پاهايش مىزد و مىگفت: امروز چه كردى؟
از مجمع (كه يكى از اكابر صوفيّه است) نقل شده كه سرش را به طرف پشت بام بلند كرد، ناگهان چشمش به زنى افتاد، با خود قرار گذاشت كه تا در دنياست سر به آسمان بلند نكند.
غزّالى در بخش «معاتبة النفس» گفته است: صفوان بن سليم در زمستان در پشت بام مىخوابيد تا سرما او را آزار دهد، و چون تابستان مىشد درون اطاق مىخوابيد تا با احساس گرما به خواب نرود.
و نيز غزّالى گفته است: عطاء سلّمى به مدّت چهل سال به آسمان نگاه نكرد.
در موقعى بىاختيار نگاهى به آسمان افكند در نتيجه مدهوش بر روى زمين افتاد و بر اثر آن دچار فتق شد.
و نيز در بخش «مراقبة النفس» مىگويد: ابو عبد الله بن خفيف گفته است: به قصد شهر رمله از مصر بيرون آمدم تا ابو على رودبارى را ديدار كنم. عيسى بن يونس زاهد مصرى به من گفت: در شهر صور جوانى و مرد ميانسالى به اتّفاق هم در حال مراقبهاند اگر آنها را ببينى شايد برايت سودمند باشد. پس به شهر صور درآمدم در حالى كه سخت گرسنه و تشنه بودم و خرقهاى بر تن داشتم كه فقط وسط بدنم را مىپوشانيد و شانههايم برهنه بود. به مسجد آن جا در آمدم دو شخص را ديدم كه رو به قبله نشستهاند بر آنها سلام كردم، پاسخ سلامم را ندادند، براى بار