ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٨ - جهان بينى همه جانبه گرايش به ايده ئولوژى را ايجاب ميكند
نشده است كه اشخاصى كه از روى جهل ضرورىترين واقعيات را منكر شوند ، در نتيجه مثلا يك چشمشان را از دست بدهند ، حتى آدمى در هنگام لجاجتها بديهىترين حقايق را مورد انكار و مسخره قرار مى دهد ، با اين حال حتى يك آجر هم از ديوار بزمين نمى فتد و آن حقيقت با شمشير كشيده رو يا روى منكرش نمى ايستد . پس براى حل اين مسئلهء حياتى بايد مسئلهء « من مى خواهم ، من نمى خواهم » را كنار بگذاريم ، زيرا واقعيات و جريان آنها وابسته به « مى خواهم و نمى خواهم » من نبوده و نخواهد بود . آدمى استعداد تربيت شدن را دارا مى باشد و با اين حال مى تواند كه تربيت شدن را نخواهد . در آن هنگام كه تربيت شدن را نمى خواهد در حقيقت با آن استعداد كه جزئى از اوست [ و او جزئى از جهان است بمبارزه بر مى خيزد و آنرا نابود مى سازد ، و او با يك « هست » ، كه « نمى خواهم » است « هست » ديگر را كه استعداد است از بين مى برد . شگفتا ، كه بعضى از سطحى - نگران تا كنون نتوانستهاند اين حقيقت را درك كنند كه « مى خواهم و نمى خواهم » آن قدرت را ندارد كه سدى در برابر واقعيات جارى در عالم هستى بوده و واقعيات با قوانينى كه دارند در اين گرداب ساخته شده انسان بلعيده و نابود شوند ، اگر چه مانند ديگر واقعيات مى تواند با واقعيت ديگر مبارزه كند و آنرا از بين ببرد و آنرا واقعيتى مغلوب نمايد . برگرديم به اين مسئله كه تفاوت بسيار زياد است ميان اين كه « جهانى وجود دارد كه من جزئى گسيخته از آن و مانند آيينه اى مشغول عكسبردارى از آن هستم » و اين كه « جهانى وجود دارد كه من جزئى فعال از آن هستم و كسى هستم كه از اجزاء همين جهان زاييده مى شوم و سپس از نظر معرفتى به آن اشراف و احاطه پيدا مى كنم و تدريجا اين استعداد در من بفعليت مى رسد كه بى هدفى حيات و بى هدفى جهان را مساوى نيستى و بيهودگى من و جهان مى بينم . اين سؤال را هم بايد مورد دقت قرار بدهيم كه اگر بنا بود جهان بطورى ساخته مى شد كه مستلزم تكليف انسان به عقايد و وظايفى خاص بود ، چگونه مى شد يعنى مى بايست ساختمان جهان چه شكلى داشته