ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٤٨ - آيا مى توان ١٧١ آنچه بايد باشد ١٨٧ را از ١٧١ آنچه هست ١٨٧ نتيجه گرفت
متفكران مغرب زمين و مقلدان آنان در مشرق زمين باز شده و با اين جمله كه ما بايد در ادامهء حيات روى پاى خود بايستيم و قدرت زندگى كردن را تحصيل نمائيم ، صريحا يا كناية خود را بىنياز از فلسفه هدف حيات قلمداد ميكنند .
و چون عاملى فوق خود حيات طبيعى براى لزوم ادامهء حيات سراغ ندارند ، لذا محبوبيت و مطلوبيت حيات منتهى به قدرت و لذت گشته ، آنانرا كه بهر وسيلهء ممكن مى توانند از قدرت و لذت برخوردار شوند ، شايستهء حيات و آنانرا كه از قدرت و لذت محرومند ، ممنوع از حيات تلقى ميكنند .
اين نتيجهء فاسد در اين ديدگاه وجود دارد اگر چه آنرا اظهار ننمايند .
ديدگاه دوم - از آن الهيون است كه مى گويند : تكيه گاه اين قضيه ( بايد براى ادامهء حيات در بهداشت و تنظيم اراده كوشش كرد ) خدا است كه حيات را در جانداران از گذرگاه قوانين طبيعى دميده است . البته اين « آنچه بايد باشد » مستند به « آنچه هست » طبيعى نيست كه در مجراى علم به اصطلاح امروزى قابل بررسى باشد ، [ آن مجراى علمى كه فقط قسمتى از كيفيت ارتباطات ما را با واقعيتها توصيف مى كند ] بلكه مستند به حكم فطرت ناب و آن عقل سليم است كه اگر در واقعيت راهنمائى آنها ترديد كنيم ، نه تنها هيچ هدفى قابل قبول براى زندگى نمى توانيم اثبات كنيم ، بلكه حتى از پاسخ سوفسطائىها در بارهء اثبات واقعيت خارج از ذهن نيز ناتوان خواهيم بود . بدين ترتيب همهء اصول اخلاقى و قضاياى ارزشى انسانى مانند عدالت و حق شناسى و تعديل خود خواهى و مقاومت در برابر ناگواريها و نباختن خود در مقابل لذايذ محاسبه نشده قابل تحليل به دو عنصر اساسى ميباشد : عنصر يكم - « آنچه هست » است كه مستند به استعدادها و ابعاد ذاتى انسان است كه واقعيت آنها را با بروز عاليترين اوصاف و امتيازات انسانى در طول تاريخ مشاهده مى كنيم . اگر انسانها استعداد عادل شدن را نداشتند ، اين همه انسانهاى عادل از كجا بوجود آمدهاند و دستور به عادل شدن موجودى