كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦١ - حكايت
حكايت
آوردهاند كه مرد معلمى از شهر خود بيرون آمده بود و روى بصحرا و قراء نمود كه شايد تحصيل و كسب معاشى كند، الحاصل بچندين قريه و آبادى وارد شد و از هيچ جا گشادى و فتوحى نديد، در اين حالت فكر مىكرد و مىرفت تا اينكه بده و قريهيى رسيد و در آنجا جمعى از كدخدايان و ريش سفيدان را ديد كه اجتماع دارند و صحبت مىكنند، آن معلم با خود گفت كه در اينجا فكرى توان يافت و حيلهيى توان ساخت، كمى پيش آمد و بر آن جماعت سلام كرد و بنياد تعريف و توصيف نمود و گفت:
الحمد اللّه كه خداى تبارك و تعالى چنين موضعى با صفا و خوشآبوهوا را بشما عطا و ارزانى فرموده و فضاى سما را در اين نقطه بواسطهى وجود و بودن نفوس صالحه نسبت باهل دهات ديگر تفضيل نموده است.
اى كدخدايان! من اين قريه را چنان يافتم كه مىبايد ميوهى آن بسيار رنكين و شيرين بوده باشد!.
گفتند: بلى چنين است.
پس از آن معلم گفت كه اگر اين كوه در برابر ده واقع نمىشد البته ميوه و حاصل اين موضع رنگينتر و خوشبوتر مىشد و عجب مىدارم از شماها كه چرا اين كوه را از پيش بر نمىداريد؟!. و آن جماعت را چنان تحريك كرد كه مگر كوه را از پيش مىتوان برداشت.
پس بهآن مرد گفتند كه چگونه كوه را مىتوان از پيش برداشت و اگر تو در اين باب تدبيرى به خاطرت مىرسد بيان كن تا در سعى و اجراى آن بكوشيم.