كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦٠ - حكايت
اهل اللّه بيرون آمدند و اين از آن است كه در اول از مطلب غافل بوده اعتقاد هم نداشتهاند و سرشت ايشان پاك نبوده، و بعضى هم به يك اربعين از اسرار خبر يافته و حديث وجود دانسته و واصل شدند و اين از مرتبهى اخلاص و عقيدهى ايشان است به پير و مرشد خود.
اى موش! از اين حكايات و روايات بسيار است، من جمله يكى از كودنان بىعقل و احمق از راه جهل و نادانى و وسوسهى شيطانى به سوراخى تنگ و تاريك رفته در همانجا مىخوابد و در همانجا ميريد و پنهان مىكند و چون بيرون آيد از ترس آنكه بگويند كه او بىعقل و بىشعور و ناقابل است همان ساعت بيان مىكند كه ديشب در چله حضرت پيغمبر عليه الصلاة و السلام مرا سلام فرمود و در عقب من نماز كرد و در رموز را بر وجه ما باز نمود و مىدانم كه در هندوستان چنين و چنان خواهد شد.
و ديگرى مىگويد كه جبرئيل ٧ آمد و مرا بعرش برد و اينهمه لاف و گزاف، مثل ديدن منديل خيال است.
اكنون فهميدى و دريافتى كه اغلب خلق عالم بيشتر از براى معيشت در طريق كيد و حيله مشى و سلوك نموده و سعى كلى در ايجاد دروغ مىنمايند و شرم ندارند و نيز مردم احمق و نادان بدون حجت و برهان فريب مىخورند؟.
موش گفت:
اى شهريار! حكم و امثال را بسيار با معنى روايت مىفرمائى از اين قبيل هرگاه چيزى بنظر شهريار مىآيد بيان فرما تا اين حقير بشنوم؟.
گربه گفت: