كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٥٤ - گنج بادآورد
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
گنج بادآورد
|
آن يكى طرار از اهل دوان |
رفت تا دكان بقالى روان |
|
|
پس بهآن بقال گفت: اى ارجمند! |
گردكانت را هزارى گو به چند |
|
|
گفت: ده درهم هزار، اى مشترى |
زودتر درهم بده گر، مىخرى! |
|
|
گفت: صد باشد به چند از گردكان؟ |
گفت: يك درهم بهاى آن بدان |
|
|
گفت: با من گو كه ده گردو به چند |
گفت: عشرى درهمى اى دردمند |
|
|
گفت: فرما قيمت يك گردكان |
گفت: آن را نيست قيمت اى فلان |
|
|
گفت: يك گردو عطا فرما بمن |
داد او را گردكانى بىسخن |
|
٨١٠
|
بار كرد از او يكى ديگر طلب |
خواجه او را داد بىشور و شغب |
|
|
گفت: بازم گردكانى كن عطا |
گفت بقال از كجائى اى فتى |
|
|
گفت: باشد موطن من در دوان |
شهر مولانا جلال نكتهدان |
|
|
گفت رو اى دزد طرار و دغل |
ديگرى را ده فريب از اين اجل |
|
|
باد نفرين بر جلال دين تو |
كو نمود اين نكتهها تلقين تو |
|
|
اى تو كودنتر ز بقال دكان |
بىبهاتر عمرت از ده گردكان |
|
|
گر كسى گويد كه از عمرت بجا |
مانده چل سال دگر اى مرتجا |
|
|
چند باشد قيمت اين چل سال را |
بازگو تا برشمارم مال را |
|
|
فاش مىبينم كه مىخندى برو |
خوانيش ديوانه از اين گفتگو |
|