كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٨٦ - ابراهيم
اسماعيل از شدت گرسنگى و تشنگى به فرياد و فغان افتاد و مادر بينوا براى بدست آوردن جرعهاى آب و لقمهاى غذا سراسيمه بهر سو روان گرديد تا نزديك سنگهاى صفا رسيد و و چون چيزى بدست نياورد، گريان بازگشت و سرابى در نزديكى مروه او را بسوى خود كشيد، هاجر سراب را آب زلال تصور كرده بود، از اين نظر با شتاب بسوى مروه روان گرديد و چون نوميد گرديد بار ديگر بسوى صفا باز گشت و چون چيزى نيافت باز هم بسوى مروه شتافت تا اينكه آن بينوا مادر، هفت بار اين فاصلهى بين صفا و مروه را طى كرد.[١]
هاجر ديوانهوار مىدويد و ناله مىكرد و مىگفت خدايا فرزندم از تشنگى جان سپرد! تو كمكى بفرما!.
اسماعيل به پشت روى خاك افتاده بود و پاشنههاى پاى خود را به زمين مىكشيد و در همين لحظات بحرانى بقدرت حق تعالى در زير پاى آن كودك پاك سرشت چشمهى آبى نمايان شد و مادر ماتمزده را غرق در سرور و شادى ساخت!.
هاجر فريادى از خوشحالى بر كشيد و بطرف اسماعيل روان گرديد و جگر گوشهى خود را در آغوش گرفت و لبان خشك او را به آب چشمه مرطوب ساخت.
[٢]
در همان زمان قبيلهاى بنام جرهم در آن نقطه زيست مىنمودند كه از نظر آب در مضيقه بسيار بودند، چون از پيدايش چشمه اطلاع حاصل نمودند با خوشحالى بسوى آن مكان كوچ كردند و در اطراف چشمه رحل اقامت افكند، و بدين ترتيب هاجر و اسماعيل از تنهائى و وحشت نجات يافتند و خدا دعاى ابراهيم را مستجاب فرمود.
ابراهيم فرزند عزيز خود را از ياد نبرده بود و براى اجراى فرمان حق، دورى نور چشم خويش را تحمل مىكرد و پايدارى مىنمود.
ليكن آزمايش او هنوز به پايان نرسيده بود!.
[١]- سعى بين صفا و مروه كه در حج دين مبين اسلام تشريع گرديده است بمنظور ياد آورى اين پيش آمد مىباشد.
[٢]- اين چشمه همان چشمهى زمزم است كه هنوز هم باقى است و مورد استفاده حجاج است