كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٠٤ - حكايت
مختار را فرمايش حضرت رسول به ياد آمد كه چون به زنان مشورت نمائى بر عكس آن عمل نمائيد، مختار پيش مىرفت از قضا كنار بام باران خاك آن را شسته بود پاى مختار از پيش رفت از بام بيفتاد و پايش بشكست.
چون سه روز از اين واقعه بگذشت فرستادهى يزيد به كوفه آمد و به خانهى مختار رفت، نوشتهى اسامى جماعت را بمختار نمود و گفت تو را امر شده كه با مردم كوفه به جنگ امام حسين بروى!
مختار فرمود:
اى عزيزان! شما مىبينيد كه پاى من شكسته است و الا اطاعت مىداشتم.
چون جماعت فرستادهى يزيد، مختار را پاشكسته ديدند برفتند و چگونگى آن حال را بيزيد گفتند
يزيد گفت:
در اين باب تقصيرى بر مختار لازم نمىآيد.
و اين نبود جز بركت قول حضرت رسول عليه الصلاة و السلام، زيرا كه اگر پاى او نشكسته بود او را البته مىبايست موافقت نمايد و به جنگ حضرت امام حسين برود.
پس اى موش! چون به زنان مشورت كردى و در مهمانى بنده رأى نداده قبول ننمودند، پس بايد حتماً مهمانى كنى تا كه بر عكس قول زنان عمل كرده و حديث رسول اكرم را بجا آورده باشى.
موش گفت:
اى شهريار! سخن راست اينست كه بنده نمىخواهم شما چيز حرام تناول فرموده باشيد، چرا كه اين قسم ضيافت از روى اكراهست و باخلاص نيست، و اگر