كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١١١ - حكايت
گربه گفت:
اى موش! شنيدهام كه در حديث است هر كس از قرار قول و حديث رسول صلى اللّه عليه و آله عمل كند عبادتست.
موش گفت: بلى
گربه گفت:
هم در حديث است كه موذى را بايد كشت و نيز ظاهرست كه هيچ مخلوقى عزيزتر و مكرمتر از آدم نيست، پس هرگاه قتل آدم موذى واجبست، تو كيستى؟
حيات و ممات تو چه چيز است؟
موش گفت:
اى گربه! اگر تو طالب علمى من نيز مدتى در مدرسه بودهام و از مسئلههاى شرعى عارى نيستم و چند سال قبل از اين در بقعهى شيخ سعدى عليه الرحمة مجاور بودم و صوفى شدم و در تصوف مهارت تمام دارم.
گربه گفت:
بسيار خوب گفتى كه ما را از حال خود خبر دادى.
موش گفت: بلى
گربه گفت:
پس كسى كه نيك ديده و فهميده باشد چرا ترك حرام خوردن نكند و مدام سعى در خوردن مال مردم كند.
موش گفت:
مگر نشنيدهيى كه خداوند عالميان كوه كوه گناه را مىبخشد؟ و همچنين در پيش ديوار مسجدى روزى نشسته بودم كه واعظى موعظه مىكرد و مىگفت خداوند عالميان توبهى بندگان خود را مغفرت گردانيده.
گربه گفت: