كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٩٨ - ايوب
اى مرد! بدان كه فرزندانم را خداوند بزرگ عطا فرمود و هم او باز پس گرفت و مرا نشايد كه در كار او چون و چرا كنم!.[١]
شيطان اين بار بىنهايت غضبناك گرديد، پس با شتاب بسوى خداوند رفت و گفت:
خداوندا! مال و مكنت و فرزندان ايوب فنا شد ليكن او صاحب نعمتى عظيم است كه بخاطر آن هنوز ترا ستايش مىكند و آن نعمت سلامتى است و اگر آن را نيز از وى بازستانى حقيقت خود را آشكار خواهد ساخت!.
پروردگار بزرگ براى اثبات بزرگى و جلال و شكيب فراوان ايوب، بشيطان فرمود:
ترا بر بدن وى نيز مسلط ساختم ليكن زنهار كه بر جان و عقل و زبان و دلش نزديك نشوى!.
شيطان شادان گرديد و در مدتى اندك ايوب را ببستر بيمارى افكند و رنجور و ناتوانش ساخت.
مدتها گذشت و ايوب همچنان در بستر بيمارى غنوده و بدنش نحيف و چهرهاش زرد گشته بود و دوستان و آشنايان از اطرافش پراكنده گرديدند و تنها همسر مهربانش او را پرستارى مىنمود و آنى از توجه به او غفلت نمىكرد و ايوب بااينهمه مصيبت و درد و رنجورى همه شب و در هر لحظه از ذكر حق غافل نبود و از صميم قلب سپاس خداى تعالى مىگذاشت.
شيطان بدسيرت چون حمار در گل فروماند و خود را مغلوب اين عظمت و ايمان ديد، پس به تلاش افتاد و در درياى انديشه غوطهور گرديد و پس از انديشهى فراوان و يارى پيروان و ياورانش، تصميم گرفت آخرين روزنهى اميد ايوب را در زندگانى مسدود سازد و پاك درماندهاش كند، آرى شيطان مصمم شد تا همسر ايوب را نيز بفريبد و از وى دور سازد.
پس بسراغ همسر ايوب رفت و با وسوسههاى خود وى را گمراه ساخت و زندگانى گذشته و آن جاه و جلال و فرزندان برومند و دوستان و آشنايان
[١]- اقتباس از كتاب ايوب، باب اول.