كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٨٧ - عمر تباه
شيشه تقوى
|
از به سكه زدم به شيشه تقوى سنگ |
وز به سكه به معصيت فروبردم چنگ |
|
|
اهل اسلام از مسلمانى من |
صد ننگ كشيدند ز كفار فرنگ |
|
رنگ و بوى وفا
|
يكچند ميان خلق كرديم درنگ |
ز ايشان به وفا نه بوى ديديم نه رنگ |
|
|
آن به كه ز چشم خلق پنهان گرديم |
چون آب در آبگينه آتش در سنگ |
|
ننگ اهل دوزخ
|
در چهره ندارم از مسلمانى رنگ |
بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ |
|
|
آن روسيهم كه باشد از بودن من |
دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ |
|
١١٩٠
آسودهدلى
|
در مدرسه جز خون جگر نيست حلال |
آسودهدلى در آن محالست محال |
|
|
اين طرفه كه تحصيل بدين خونجگر |
در هر دو جهان جمله وبال است وبال |
|
غنى و محتاج
|
[١] عمريست كه تير زهر را آماجم |
بر تارك افلاس و فلاكت تاجم |
|
|
يك شمه ز مفلسى اگر شرح دهم |
چندانكه خدا غنى است من محتاجم |
|
حوصله عالم
|
غمهاى جهان در دل پرغم داريم |
وز بحر الم ديده پرغم داريم |
|
|
پس حوصله تمام عالم بايد |
ما را كه غم تمام عالم داريم |
|
عمر تباه
|
افسوس كه عمر خود تباهى كردم |
صد قافله گناه راهى كردم |
|
|
در دفتر ما نماند يك نكته سفيد |
از بس به شب و روز سياهى كردم |
|
[١] نظير مضمون شعر دوم اين رباعى در شعر واعظ قزوينى است كه بغلط آن را بصائب نسبت دادهاند و در صلابت و زيبائى با شعر بهائى طرف نسبت نيست.
|
به زمين برد فرو خجلت محتاجانم |
بىزرى كرد بمن آنچه بقارون زر كرد |
|