كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٠٦ - حكايت
را به زنان تشبيه كردهاند، زيرا كه هر ساعت خود را به رنگى و بوئى و عشوهيى ساخته و مردم را فريب داده و آنها بىتوبه و انابت از دنياى فانى بيرون روند.
پس آنكس كه خود را از اهل حقيقت شمارد، بايد دورى از آلايش دنيا و خوردن نفس اماره و هوا نمايد، زيرا نفس شيطانى و جلوههاى رنگين و عشوههاى شيرين دنيا فريب، هر ساعتى بطريقى و لحظهيى بهطورى مردم را از راه بدر مىبرد كه ندانند و نفهمند.
پس آنكس كه تواند خود را از اهل تحقيق شمارد بايد خود را از فريب دادن دنيا محفوظ نگاه دارد و سالك مسلك پارسايان گردد و بنور معرفت و حقيقتشناس باشد، و الا اى موش! كسى كه خرمهره را نشناسد دعوى جوهرشناسى كند لا شك اين دليل بر جهل و حماقت است.
ديگر گربه گفت:
اى موش! از تو سؤال مىكنم جواب مرا به راستى بگو.
موش گفت:
اى شهريار! شما طالب علم و من مرد درويش و گوشهنشين، از اين سؤال كردن شما را چه حاصل؟ زيرا بنده اينقدر علم نخواندهام، چگونه جواب دهم؟!.
گربه گفت:
اى موش! در ميان علماء جماعتى باشند كه بمحض اينكه حديثى و آيتى دانستند در بازار و مدرسه و مسجد و هرجا كه با مردم مىرسند بحث كج مىكنند و حرفهاى باطل مىگويند، اما در ميان مردم دانا اين طريق پسنديده و مقبول نمىباشد بلكه اهل سلسله چون بجنس خود مىرسند كمال مهربانى كنند، خصوصاً طلاب علم بعد از آنكه ديگرى داخل در صحبت داشتن شد، تفتيش اين معنى مىكنند كه كدام