كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٦٧ - حكايت
اعتبار ندارد.
اى موش! آنان كه لاف معرفت خدا مىزنند مثلشان مثل آن روباه است كه حاجى شده بود.
حكايت
روايت مىكنند كه در اردستان روباه بسيار است، يعنى زياده از ساير بلاد، نظر بهآنكه انار در آن ملك فراوان و روباه در شكستن انار و اتلافش بسيار راغب است. مردم اردستان از خوف و توهم اينكه مبادا روباه رنجيده شود و بباغ رفته انارها را ضايع نمايد باين سبب ملايمت نموده عزت روباه را مىداشتند، به درجهيى كه روزها در خانهها عبور و مرور مىكردند و بهر چه مىرسيدند مىخوردند و كسى را قدرت بدم زدن نبود.
قضا را روزى روباهى از راهى مىگذشت، صداى مهيبى بگوش روباه رسيد.
بسيار پريشان و مضطرب شد و متوهم گشت. گويا ابريق كهنهيى به گوشهاى افتاده بود و باد بهآن ابريق مىخورد و صدا مىداد و روباه از توهم آن حيران، لهذا بهر طرفى نظاره مىكرد و در حال خود فرومانده بود چنانكه از حركت باز مانده بود، قضا را روباه ديگر به او برخورد و در آن وقت باد اندكى كم شده بود و صدا از ابريق نمىآمد، چون نظر كرد و آن روباه را ديد كه حيران و فرومانده ايستاده و بهر طرف مىنگرد، در اين حال آن روباه مضطرب بهآن روباه ديگر گفت كه در اصطرلاب نگاه كردم چنان مىنمايد كه در اين چند روز در همين موضع شيرهايى پيدا شوند كه تمام روباهها را سر مىكنند، بهتر اينست تا من و تو از اين موضع بيرون برويم. دروغ گفتن اين روباه بجهت اين بود كه مىخواست آن روباه نداند كه او از ابريق كهنه ترسيده است و او را همراه خود ببرد كه مبادا در آن حوالى