كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٩ - حكايت
است ما به تو بخشيديم! بستان و در حضور بر سر بگذار!.
پس وزير بيچاره كلاه خود را برداشته به زمين گذاشت و در برابر امراء و پادشاه نتوانست چيزى بگويد چند دفعه هر دو دست خالى خود را در دور سر گردانيده گويا به پيچيدن منديل مشغول شده و عاقبت هر دو كف دستهاى خود را در چهار طرف سرش گردانيد كه يعنى منديل را مىبندد و مستحكم مىگرداند و هيچكس از اين سر رشته و حكايت مستحضر نبود كه پادشاه از سر اين معنى خبر يافته است و امراء و وكلاء گمان داشتند كه پادشاه وزير را معزز داشته كه چنان منديل خيالى به او مرحمت و شفقت فرموده، و حال آنكه پادشاه وزير بيچاره را قهر و غضب و سياست كرده بود تا منديل خيال را بسر بگذارد و سر برهنه در آن سرما بنشيند تا تنبيه شود كه نيازموده و نديده و نسنجيده ديگر سخن نگويد و بقول شاطرى اعتماد ننمايد و تصديق بلا تصور نكند.
بهر تقدير بود وزير در آن سرما برهنه مدتى نشست به درجهيى كه از برودت سرما، وزير نزديك به هلاكت رسيد، آخرالامر وزير در آن سرما بىتاب گشته بناى لرزيدن نمود، پادشاه بعد از عذاب و عتاب بسيار وزير را معزول از وزارت نموده آن قلندر را منصوب منصب وزارت خود ساخت.
حال اى موش! جماعت صوفيان تقلبى نيز چون كسى فريب ايشان را خورد و داخل سلسلهى ايشان شود او را بمزخرفات و شطحات خود مبتلا ساخته و در دام ظنون و اوهام اندازند، و الا واضح و معلوم است كه ديدهى بىنور شخص احمق و نادان و بىادب و كمشعور، بنور اسرار الهى منور نگردد، زيرا كه بسيار كس او را دها خواندند و شب بيدارى كشيدند و چلهنشينى كردند و در آخر بجز افسردگى و پژمردگى چيز ديگر حاصل نشد و عاقبت باز به ميان خلق اللّه رفته از سلسلهى