كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٩٦ - حكايت
واعظ موعظه مىكرد كه طالبان علم از معنى آن عاجز بودند، معهذا آن ترك به هاىهاى گريه مىكرد، بعد از آنكه مردم ملتفت آن حالت شدند از او استفسار نمودند كه گريهى تو از چه چيز است و از چه جهت است؟.
گفت:
اى برادران! بنده در سرحد گلهيى دارم و در ميان آن گله بزى دارم و آن بز را بسيار دوست مىدارم و مدتى مىشود كه من در اين شهرم و آن بز را نديدهام الحال باين واعظ نگاه كردم ديدم ريش واعظ بريش بز من مىماند و آن بز به ياد من آمده از آن سبب است كه گريه بر من مستولى شده؛.
اى موش! گويا تو نيز به نماز مىروى از براى آنكه اقربا و قبيله تو را اهل نماز دانند و به تو اعتبار كنند، يا آنكه صاحبخانه را از براى خيانت و تفضيل فريب دهى.
اى موش! هر كارى كه كسى كرد و از حقيقت آن كار باخبر نباشد آن كار اعتبارى ندارد، اكنون تو عذر آوردى ما نيز روانه مىشويم تا وقتى ديگر.
پس از اين گفتگو موش منصرف گشت و به خانه رفت.
گربه بسيار دلگير شد و آزرده خاطر مانده به خانه برگشت، قضا را صاحبخانه ته سفرهيى كه در خانه داشت در گوشهيى ريخته بود گربه رسيد و از آن سير بخورد و برگشت آمد بدر خانهى موش و نشست.
موش ديد كه گربه باز آمده و بدر خانهى او نشسته، از واهمهى گربه به او سلام كرد.
گربه گفت:
و عليك السلام اى شيخ كبار! اليوم آمدهام كه مهمان تو باشم و نبايد