كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣١ - حكايت
موش كتاب را برداشت و نيت كرد، اين غزل آمد:
|
صوفى نهاد دام و سر حقه باز كرد |
بنياد مكر با فلك حقه باز كرد |
|
|
بازى چرخ بشكندش بيضه در كلاه |
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد |
|
گربه گفت:
اى موش! از اين بهتر و خوشتر فالى نمىباشد زيرا كه تو صوفى و من طالب علم. مرا اهل راز كردند زيرا كه ما اهل درس و بحثيم، الحال بر من ظاهر شد كه تو دروغ مىگوئى و در مهربانى موافق نيستى.
موش گفت:
اى شهريار! مرا شرمندگى مىدهى، من نام تو را صريح بخوانم و خيانت و بىمهرى را ظاهر گردانم.
گربه گفت: كدامست؟.
موش اين شعر را برخواند:
|
اى كبك خوشخرام كه خوش مىروى به ناز |
غره مشو كه گربهى عابد زاهد نماز كرد |
|
اى گربه! چرا ما و تو هر دو سرگردان و در انتظار يكديگر نشسته باشيم و بيهوده در مكر و حيله بر يكديگر گشاده، حقيقت آنكه دل من با تو صافست اما دل تو را صاف نمىبينم و اگر نه چه معنى دارد كه مكرر حرف آزمايش مىزنى آخرالامر محبت بنده بر تو ظاهر مىشود.
بارى، اگر اى شهريار! دماغى دارى، تا رسيدن سفره داستانى بيان كنم گربه گفت:
خوبست! بيان فرمائيد
موش گفت: