كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٩ - حكايت
پس آن شوهر از به سكه چنان ديده بود كمتر گوشت به خانه مىبرد، مگر گاهى كه مهمان داشت.
قضا را روزى بمهان عزيزى رسيد، از بازار نيممن گوشت خريد و به خانه رفت كه طعام از براى مهمان مهيا كند و خود آن مرد بكارى مشغول گرديد.
آن زن ديد كه شوهر از خانه بيرون رفت فرصت يافته نصف آن گوشت را قيمه كرد بخورد و با خود گفت معلوم نيست كه تا چند روز ديگر گوشت به خانه بياورد پس اولى آنست كه اين گوشت را برده به خانهى همسايه و يا قرض بدهم و يا بسپارم و يا اينكه بر سبيل مهربانى و تواضع تقديم همسايه نمايم تا بوقت ديگر بكار من بيايد.
و الحاصل باقى آن گوشت را برداشته به خانهى همسايه داد.
و چون شوهرش به خانه آمد گفت:
اى زن طعام پسته شده يا نه؟.
زن گفت: نه!
مرد از شنيدن جواب برآشفت و گفت:
چرا.؟
زن گفت:
غافل شدم گوشت را گربه برد!.
چون آن مرد چنان شنيد از خانه بدر آمد و همان گربه را پيدا نمود و زن هم گفت همين گربه است كه گوشت را برد، مرد آن گربه را گرفت و بزن گفت سنك و ترازو را بياورد و گربه را در ترازو گذاشت و بكشيد، گربه نيممن بود بعد مرد گفت.