كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٠٩ - حكايت
تو را به خدا قسم مىدهم كه وسيله بخشش بيان كن!
آن مرد راهدار گفت:
در حين حبات روزى از راهدارخانه مىرفتم كه به گماشتگان سركشى نمايم در ميان راه طفلى را ديدم كه گريه مىكند و ظرف او شكسته و دوشاب او ريخته از آن طفل احوال پرسيدم، گفت: پدرم اين ظرف را پر از دوشاب كرد و بمن داد كه جهت يكى از خويشان ببرم، در عرض راه پاى من بلغزيد و ظرف از دستم بيفتاد و بشكست و دوشاب تمام بريخت، حال رفتن و نزد پدر خبر بردن مشكل است.
چون اين سخن از آن طفل شنيدم او را برداشته به خانه خود بردم و بهمان شكل ظرف پيدا نمودم و پر از دوشاب كردم و به او دادم تا ببرد. و در وقت حساب و عقاب مرا بثواب آن عمل بخشيدند.
ديگر من كم از آن طفل نيستم، خداوند عالميان تو را به بيچارگى من خواهد بخشيد.
ديگر اى گربه! اگر تو راست مىگوئى و از قيامت خبر دارى چرا دست از ظلم بر نمىدارى؟ و آنچه در باب قيامت بمن گفتى من معتقدم و خواهم اعتقاد بدان داشت، ليكن تو دست از آزار مردم بردار!
گربه گفت:
اى موش گوش بدار! و ظن بد دربارهى من مبر كه من ظالم نيستم بلكه تو خود ظالمى، در اين ساعت تو را و ظالمى تو را بر تو معلوم مىنمايم.
حكايت
گربه گفت: بدان اى موش! در چندى قبل از اين، گذرم افتاد در مدرسهيى به حجرهى طالب العلمى، قضا را در آن حجره كثرت موش به مرتبهيى بود كه