كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٣ - حكايت
گربه گفت:
بيان كن تا بشنويم!
موش گفت:
آب گردكان را اگر كسى بر چشم چكاند هرگز نابينا نشود، پوست گردكان خشك را يك جفت چكمه است لايق پاهاى مبارك شهريار كه در روز برف و باران اگر از منزل خود ارادهى مطبخ و گوشه و كنار خانه كنى در پاى مباركت كشى كه اقدام شما از رطوبت محفوظ مانده گلآلوده نشود، اين نكتهپردازى در شاهنامه خواندهام كه رستم داستان كلبهى ديو سفيد مازندران را پيمانهى شراب خود ساخته بود، بنده نيز از روى شوخى پوست گردكان را به نقرهى خام گرفته پيمانه شراب ساختهام، عجب تحفهايست اما چه فايده كه شهريار صائم است وگرنه برسم ارمغان به خدمت مىآوردم و در عالم شوخى اگر شهريار را ميل ببازى افتد چند عدد گردكان را از نشيب بفراز و از فراز به نشيب اندازم و غلطيدن آنها شوق و و رغبت تمام دارد.
شعر
|
صبحدم بقال بگشايد برويم گر، دكان |
من ز بهر گردكان گردم بگرد كردكان |
|
|
ما دو شخص از بهر تحفه روز و شب اندر طواف |
من بگرد گردكان و جوهرى بر گردكان |
|
گربه گفت:
اى موش بىهوش! سرما خورده را برودت هوا و سرما بكار نمىآيد، و تشنهى آب را در تلاطم دريا و غدير سيراب نمىسازند صنعت و بازى گردكان بچه كار من مىآيد؟.