كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٢٦ - حكايت
ساعتى كه از يكديگر جدا شدهييم آرام نگرفتهام، و اين شعر را برخواند.
|
دوستان چون برگهاى غنچه از يك خلوتند |
تا جدا گردند از ديگر پريشان مىشوند |
|
بارى اى موش! به كجا رفتى؟
موش گفت:
رفتم كه بجهت شهريار، كلوچه قندى و يخنى بياورم.
گربه گفت:
آوردى؟ ..
موش گفت:
اى شهريار معذورم بدار كه در خانه اطفال خورده بودند و چيزى بهم نمىرسيد، چون بنده مدتى مديد در خدمت شما بودم اطفال گمان كرده بودند كه من جائى به مهمانى رفتهام و آنها خورده بودند، چند نفر را بازداشتم كه برهاى بكشند، اول دل و جگرش را قليه سازند تا شهريار ناشتائى كند، آنگاه تتمهى او را صرف چاشت و شام بكنند و قدغن شده كه يك ران راستش را قورمه نمايند و ران ديگر را يخنى سازند و تتمهى او را چلوكباب بسازند، و تا مدتى مديد در مقام تعريف و هر لمحهيى تمسخر و ريشخندى مىنمود.
گربه گاهى از جهت خام طمعى با خود مىگفت اگر چه مدتى صبر واقع مىشود، اما عجب سفره رنگينى خواهد كشيد و جاى دوستان و عزيزان خالى خواهد بود.
و گاهى مىگفت كه مكر و حرامزادگى موش زياده از آنست، زيرا كه تزوير و حيله جبلى ذات شريف اوست، مىترسم كه انتظار بكشم و عاقبت چيزى در جائى نباشد.