كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٧ - حكايت
پس تأمل كن كه چگونه خواستند باين نوع حرفهاى مزخرف مردم را از راه بيرون برند و تابع اينگونه خران نمايند.
ديگر آنكه پيغمبر ما محمد المصطفى صلى اللّه عليه و آله و سلم در جنك كفار بسنك جفا دندان مبارك او را در صدف دهان آن شهيد كردند و آن حضرت دست نياز برداشت و گفت:
خداوندا! بر اين قوم نادان منگر، چه كه نمىدانند كه من پيغمبرم! اگر چنانچه باور مىداشتند با من اين گونه معامله و اذيت نمىكردند.
حال ملاحظه كن هرگاه پيغمبر خدا بخلق ستمگر و ظالم به چنين رفتار و گفتار معامله كند ديگر تو چه مىگوئى كه شيخ بسبب خون يك نفر مريد قتل عام و هلاك و دمار چندين شهر را بىگناه و تقصير كرده باشد، پس اين گونه كشف و كرامات به خرج دادن كمال حماقت و خريت و نادانى خواهد بود زيرا كه در اين معنى شيخ را بر حضرت ابراهيم و محمد مصطفى ٧ تفضيل داده باشى و يا اينكه روايات و احاديث حضرت رسول را تكذيب نموده باشى.
و ديگر اينكه هرگاه شيخ نزد خداوند عالميان اين قرب و منزلت داشته باشد كه بسبب دعاى او قطع حيات و هلاك چندين هزار نفس شود، كى جائز و لايق حال او باشد كه چنين دعائى بكند.
ديگر آنكه چه مىگوئى از اين معنى كه نصف بغداد را قتل عام كردن و نصف ديگر نجات يافتن اين واقعه كى بوده و از كجا بوده و بچه عقلى مىسنجد؟.
موش سر برآورد و گفت:
اين گونه وقايع از تقاضاى حكمت بالغهى الهى بوده و كسى را در حكمت الهى راه نيست.