كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٥٦ - تتمهى حكايت
|
آنجا كه رسد بوى طعامى به دماغش |
گر نار جحيم است چو جنات نعيم است |
|
|
هو كردن و جنبيدنش از ياد خدا نيست |
جوش سرش از چوبهى سر جوش حليم است |
|
|
در دعوى ابطال چو فرعون زمانست |
در طور مناجات چو موسى كليم است |
|
موش گفت:
خبث و ذم اهل اللّه خوب نيست، مگر نشنيدهيى كه گفتهاند؟:
شعر
|
مائيم قلندران معنى |
در كشور خوشهواى دينى |
|
|
نه صحبت مال و نه غم ننگ |
با خلق نه آشتى و نه جنگ |
|
|
قانع شدهايم بر پلاسى |
ننهاده چو ديگران اساسى |
|
|
پيموده بساط ربع مسكون |
ديده همه را ز كوه و هامون |
|
|
ديوانه عالم فنائيم |
سرهنگ محلهى صفائيم |
|
|
مائيم و بغير ما كسى نيست |
از ما به خدا ره بسى نيست |
|
اى گربه! اين جماعت اهل اللّهاند، و خوب باشند و اين صفتها كه شنيدى جز يك حرف از صفت ايشان نيست، انشاءالله تعالى ديگر از اوصاف حميدهى ايشان خبرها خواهى يافت و صفت ايشان بسيار باشد و گاه باشد از اينجا بروند بتركستان و از آنجا به خطا و از آنجا بعراق به يك گام، و ضميرشان از فيض عبادت و اسرار اللّه منورست و از عيوبات عالم ايشان را خبرست، خراباتيان سر موئى كج نروند تا تا آنكه به مرتبهيى برسند، همچنانكه اطفال را در مكتبخانه بشناختن يك نقطه و دو نقطه و دانستن مد و يافتن شد و اينكه الف چيزى ندارد تعليم دهند تا در سند