كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٤ - حكايت
از او كنى و اين غيبت است.
و خبث آنست كه بگوئى فلانى حوصله ندارد و پريشان است و چيزى ندارد و مبلغى هم قرض دارد و نجابت ندارد، زيرا پدرش فلان كس بود و مادرش فلانه بود و از اين قسم حرفها.
و اما آنچه در باب بىعقل و نادان و جاهل و منافق و بىنماز و گمراه گوئى و يا شنوى اين مباحثه و درس و عبادت خواهد بود.
و اما اينكه گفتى، در هيچ سر نيست كه سرى ز خدا نيست، اين معنى و مغزى دارد زيرا آنچه در نفوس مكنون است آن سر الهى باشد و هر كس بر آن مطلع باشد لا بد سر و عرفان الهى در او موجود است و خداى تعالى هر كس و هر چيز را كه آفريده همه را بقدرتى فايق و مصلحتى و حكمتى آفريده است و هيچكس در هيچ چيز باطل خلق نشده و خداى را در اين حكمتها و مصلحتها است و چون كسى را بر آن مصلحت و حكمت راه نيست لهذا آن را گويند سر، و آن سر نيز متفاوت است، مثل آنكه سر سايهى آسمان است بر مخلوقات، پس تفاوت بسيار است، و بعضى از اسرار الهى محفوظ و مصون از ادراك اغلب انسان است و بعضى هم از اسرار و آثار قدرت كامله بعقل و شعور در مىآيد.
و همچنين انسان هر قدر كه دانا مىگردد آثار قدرت الهى در سينه و دل او جلوهگر گردد، و بعضى هم از معرفت الهى و آثار قدرت و رحمت خبر نداشته و مزخرفى چند گويند كه عقل و نقل راه به صحت و فهم آن نداشته و آن را اسرار الهى نام نهند، اين نوع اسرار مانند بيهوشى و كيف كسى است كه چون قلندرى و جاهلى بنگ كشيده و اشتها بر او مستولى شده و چيز بسيار خورده و عقل و دانش از او زائل شده از جادهى خيالات مختلفه او را بهندوستان برد و بر تخت و پيل سوار