كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١١ - حكايت
كنيز گفت:
اى قاضى! عيش را بر خود حرام كردهام و بر آنچه واقع مىشود در عين رضايم.
پس از اين قاضى در خشم شد و آن كنيز بيچاره را بسيارى بزد و باز محبوس ساخت.
در آن محله كه قاضى خانه داشت فاحشهيى بود، برادران فاحشه از اعمال و اطوار او خبر گرفتند نيمه شبى او را بقتل رسانيدند و در ميان كوچه انداختند، چون روز شد، حاكم شهر امر داد مردم محله را گرفتند و قاتل را طلب نمود.
كدخدايان محضرى ساخته بمضمون اينكه فاحشهيى بود در كمال بىعصمتى جهال محله او را به شب كشتهاند، و اكثر مردم محضر را نزد قاضى آوردند و قاضى او را مهر كرد و آنها را خلاص نمود و آن محضر را نزد خود نگاهداشت و با خود فكر كرد كه چون تاجر از سفر آيد و بمن ادعاى كنيز نمايد محضر را بدو نمايم و دعوى او را باطل سازم و حجتى بهتر از اين نمىباشد.
و ديگر بهمان طريق روزها كنيز را نصيحت مىنمود و او قبول نمىكرد و قاضى او را سياست مىكرد، تا كار به جائى رسيد كه انبر سرد و گرم از كنيزك مىگرفت و تمام بدن او را مجروح مىساخت.
تا اينكه بعد از دو سال ديگر، تاجر از سفر آمد و از راه يكسره بدر خانهى قاضى آمد، چرا كه اشتياق بسيارى به ديدار كنيز داشت. غلامى از غلامان قاضى بدر خانه بود، آن غلام را گفت كه عرض حقير را بقاضى برسان و بگو كه فلان تاجر مىخواهد تو را سلام كند.
غلام برفت و قاضى را خبر نمود، قاضى با خود گفت كه اگر يكمرتبه انكار كنم خوب نيست لهذا غلام را گفت كه برو تاجر را بگو كه قاضى در خواب است