كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٧٠ - حكايت
كشف و كرامات بر خود بستهاند و مردم را گمراه مىسازند، و اگر نه در همهى عمر خود كسى حرف راست از ايشان نشنيده، اين چه جاى كشف و كرامات است بغير از آنكه خجالت و وسيلهى شكمچرانى چيز ديگر مقصود ندارند و جز فريب مردمان كالانعام عملى لايق نمىنمايند.
از آن جمله حكايت مىكنند كه:
حكايت
شيخى با جمعى از مريدان از دهى بيرون آمده بدهى ديگر مىرفت، در اثناى راه ديد كه مردى از باغ بيرون آمد و سبدى بر سر دارد و مىرود، شيخ با خود گفت كه در اينجا مىتوان كراماتى ظاهر نمود زيرا كه اكثر مردم اين ده، رئيس حسين و رئيس عز الدين و خالو قاسم، نام دارند و اين مرد هم البته يكى از اين اسمها دارد و و سبد او نيز ميوه دارد، اولى آنست كه اين مرد را صدا زنى و بگوئى كه سبد ميوه را بياورد تا خورده شود و سپس با خود گفت: كه اگر اين كار بوقوع پيوست عجب كراماتى ظاهر گردد و نان تو در ميان مردم نادان اراذل پخته گردد و در اين باب شهرت تمام مىكنى!.
پس روى بهآن مرد نموده گفت:
اى رئيس عز الدين! رئيس حسين خالو قاسم شهريار!
آن مرد چون اسم رئيس را شنيد جواب داد و رو بعقب نمود، ديد شيخ با جمعى از مريدان مىرود.
شيخ گفت:
سبد ميوه را بياور تا بخوريم!.