كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤٦ - تتمهى حكايت
كلمهى ديگر از تمثيل بيش نمانده است كه باتمام رسد و قورمه هم پخته شده و يخنى هم آورده خواهد شد.
حال مستمع باش تا بديوان پادشاه عادل برسى و ببينى كه بچه قسم به عدالت كوشيد.
اولا پسر وزير را طلب كرد و گفت:
اى پسر وزير چون مدت مديد زحمت كشيدى تو را از امراى خود دختر بدهم و جمعيت بسيار همراه تو كنم تا تو را بوطن خود برسانند.
پسر وزير چون آزار مسافرت بسيار كشيده بود، خوشحال گرديد.
پس پادشاه تهيهى اسباب عروسى را مهيا نمود و دخترى از وزراى خود را بجهت پسر عقد بست و عروسى نمود و به پسر داد، بعد از آن پسر را طلبيده جمعيت بسيارى همراه او نمود و گفت:
اى پسر! چون بوطن خود مىروى شايد آن دختر پادشاه كه بعقد تو بود زنده باشد و در مملكت ديگر بدست كسى گرفتار باشد و تو او را نتوانى يافت، چنانچه بتصرف كسى آيد از براى دنيا و آخرت تو هر دو نقصان دارد و مورد سرزنش خواهى بود.
پسر گفت:
اى پادشاه. او را به مصلحت شما مطلقه مىسازم.
فى الحال صيغهى طلاق او را جارى نمود و دختر را طلاق داد و پادشاه پسر وزير را روانه كرد.
اى گربه؟ تو هم بايد طلاق خام طمعى را بدهى و عروس غير را برداشته با توكل و قناعت متوجه وطن اندوه شوى.