كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٨٢ - ابراهيم
نمرود از شنيدن اين سخن در بهت و حيرت فرورفت و در زير ضربهى نيرومند برهان ابراهيم خرد گرديد. و چون خود را مرد ميدان اين جنگجوى راه حق نيافت، سپر انداخت و ميدان را ترك كرد! و ابراهيم را آزاد گذاشت، ليكن در اطراف و جوانب جاسوسانى فرستاد كه مردمان را از پذيرفتن آئين ابراهيم مانع گردند و از اطراف وى پراكنده سازند.
ابراهيم چون عرصه را به خود تنگ ديد و از آزار نمرود بجان آمد، بفكر هجرت افتاد و آن سرزمين ظلمت زده و نكبت بار را با ساكنين گمراه آن پشت سر نهاد و بسوى فلسطين حركت كرد و در مسير خود بشهر حران وارد گرديد و تصور كرد كه در اين شهر مردمان آزاده و حق بين خواهد يافت، ليكن مدتى نگذشت كه دانست آن قوم ستارگان آسمان را بجاى پروردگار يكتا پرستش مىكنند.
پس مصمم گرديد كه آنان را باشتباه خود واقف گرداند باشد كه راه حق را پويند و حقيقت را از خطا باز شناسند.
چون شب فرا رسيد و ستارهى زهره با درخشندگى و زيبائى تمام در آسمان ظاهر گشت ابراهيم براى آنكه عقايد باطل آن مردم را رد كند، خود را همعقيدهى آنان نشان داد و گفت:
هذا ربى يعنى زهره خداى من است.
پرستندگان از اين گفتار شادمان شدند و پنداشتند كه ابراهيم شيفتهى زيبائى زهره شده است.
ولى بزودى ستارهى زهره افول كرد و ناپديد گرديد و همهى مردم غروب آن را بچشم ديدند.
پس ابراهيم به آنان گفت كه من و همهى افراد بشر و تمام موجودات جهان در بقاى خود نيازمند بوجودى هستيم كه خود باقى و پايدار باشد و ستارهاى كه غروب كند آفريدگار جهان نخواهد بود!.
و چون پاسى از شب گذشت و ماه چهرهى زيباى خود را عيان ساخت، ابراهيم گفت: