كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٦ - حكايت
صوفى كه بمعنى راستكار است هرگاه بر كسى اطلاق گردد كه در او اين معنى نباشد، چنان مىماند كه اسم و مسمى غير مطابق و بىثمر باشد.
مثلا اگر كسى را كه آهنگرى داشته باشد جراح گويند و يا اينكه خياط را زرگر نامند، اين اطلاق بيجا و بىثمر است و براى آنكس كه باين نام ناميده شود جز دروغ كه بهم رسيده ابدا فايدهيى ندارد.
و لكن هرگاه كسى را بهآن شرط كه گذشت او را صوفى گويند، لا شك اطلاق آن بر آنكس صحيح و در آن نقص و عيبى واقع نمىشود.
پس هرگاه صوفى از تقليد و عناد بگذرد و بشرع شريف رسول عمل كند و بصدق و صفا سلوك نمايد صوفى حقيقى خواهد شد و هرگاه مطلب و مسلك او تقليد و ريا و كيد و شيد و زرق و سالوس باشد، هرگاه او را صوفى خوانند و يا او خود را صوفى نامند فى الواقع او بشخصى ماند كه گناهكار باشد و خود را طاهر نام گذارد.
پس بگفتى طاهر پليد مطهر نمىشود و باطلاق آن اسم بر او هرگز پاكيزه نخواهد بود، زيرا گفتهاند:
بر عكس نهند نام زنگى كافور.
پس چون جاهل و ابله و نادان، اين گونه اسماء مثل صوفى و طاهر را شنود گمان كند داراى آن اسم مرد خوب و پاكيزه كردار و خوشرفتار است.
پس از اين گربه گفت.
اى موش! اگر ديگر حرفى دارى بگو!.
موش گفت:
آمنا و صدقنا!.