كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٥ - حكايت
دست چيزى دارد و دو دست خود را بروى لفافه گذارد و سپس هر دو دست را كشيد و لفافه را پيچيد و بدست شاطر وزير داد و شاطر آن بقچه را بروى دست نگاه داشت تا خدمت پادشاه رسيدند و در حضور پادشاه آن بقچهى خالى را گشودند، پادشاه چون چيزى در آن نديد با خود گفت كه مبادا امروز وزراء و اركان دولت گمان حرامزادگى بر من ببرند لهذا گفت:
شما هر يك كدام طرح اين منديل را پسنديدهايد؟
ايشان هر يك صفت طرحى را كردند، پادشاه هم لاعلاج تعريف بسيار كرد و آن بقچه را بدست صندوقدار خود سپرد و برخاسته آزرده و متفكر به اندرون حرم رفت و مادر خود را طلبيد و گفت:
اى مادر! سؤالى از تو مىكنم و مىخواهم راست بگوئى!.
مادر گفت:
اى فرزند بپرس!.
پادشاه گفت:
تو عمل نامشروع نمودهاى و از باب خيانت برآمدهيى و مباشرت با غير پدرم هيچ كردهيى؟.
مادر گفت:
نه! من و پدرت هر دو باكره بودهايم كه بهم رسيديم تا تو بهم رسيدى.
پادشاه برآشفت و گفت:
اى مادر قبول ندارم!.
مادر گفت: