كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦٤ - حكايت
به خدمت شما مىرسم و شما توجه كنيد و اين وجه را كه شرط كردهايد بحقير شفقت كنيد تا من هم اين كوه را از جهت شما بردارم.
پس از اين آن مرد زر معينى را آورده بهآن مرد دادند و او گفت برويد به خانههاى خود هر قدر طناب و ريسمان كه داريد بياوريد!.
ايشان هم رفتند و هر قدر ريسمان و طناب كه داشتند تمامى آوردند و آن مرد همه را بر يكديگر گره داده بر دور كوه انداخت چون ريسمان كم و كوتاه بود و بدور كوه نمىرسيد باز بىعقلان فرستادند بشهر و ريسمان بسيار خريدند و آوردند بدور كوه انداختند و نشست و پشت به كوه داده گفت:
حالا قوت نمائيد و كوه را برداريد و بر پشت من گذاريد تا برويم و بدور اندازيم!.
آن جماعت بىعقل كه عدد آنها بقدر سيصد نفر بودند آمده و هر چند قوت نمودند نتوانستند كه يكپارچه از كوه بردارند تا چه جائى كه كوه را بردارند و بر پشت معلم گذارند.
آن مرد گفت:
شماها چقدر كاهل و بيكارهايد آخر همه يكباره درست قوت كنيد تا كه اين كوه را برداشته و بر پشت من گذاريد!.
باز هر قدر قوت نمودند آن كوه حركت نكرد بالاخره به تنگ آمدند و گفتند:
اى مرد كمعقل نادان! ما چگونه مىتوانيم اين كوه را برداريم
آن مرد گفت:
من بىعقل نيستم، شما بىعقليد زيرا كه سيصد نفر جمع شدهايد و نمىتوانيد