كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦٢ - حكايت
آن معلم گفت:
بنده چند روزى در خدمت شماها خواهم بود زيرا بنده مدتى است كه مسافرم، و موضعى باين خوبى و با صفائى و خوشهوائى نديدهام و در اين موضع مرا فرح و سرورى روى نمود و در دلم افتاده است كه از براى شماها اين كوه را علاجى نمايم.
پس آن جماعت تكليف ضيافت بهآن مرد كردند و هر يك نوبتى از براى ضيافت و مهماندارى او بر خود قرار داده و شروع در مهمانى كردند.
از قضا شبى در خانهى مردى مهمانى بود و جمعى با آن مرد صحبت مىداشتند، آن مرد با خود گفت كه اكنون چند روز شده است كه از وعده مىگذرد و نزديك شده است كه تو را به برداشتن كوه تكليف كنند و بر حسب قول و وعده بايد كوه را از براى آنها بردارى، الحال بايد فكرى كرد تا چند روز ديگر در اين موضع بمانى و معيشت بگذرانى، ديگرباره به خانهى مكر فرورفت و حيلهيى بخاطرش رسيد و گفت:
حيف از شما كه در ميان خود معلمى نداريد كه اطفال شما را تعليم دهد و همه را صاحب دانش نمايد تا به اندك زمانى هر يك علىحده نادرهى عصر گردند!،
پس از شنيدن اين گفتار، گفتند كه در اين موضع كسى نيست و از جاى ديگر هم كسى باين مكان و موضع نيايد و اگر چنانچه شما محبت نموده توجه كنيد بناى خيرى گذاشتهايد.
آن مرد دريافت كه خوب آنها را خر كرده، پس گفت:
بنده را پادشاه امرى فرموده است و من مىخواهم كه به خدمت پادشاه قيام نمايم.
ايشان گفتند كه پادشاه چه خدمتى بشما فرموده؟