كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢١٧ - حكايت
اما قاعدهى سلطان محمود اين بود كه اكثر شبها از خانه بيرون مىآمد و بر سر گذرها و كوچهها مستمع اقوال و مترصد دانستن اعمال و احوال و كردار وضيع و شريف مىبود و تفحص حال مردم از غنى و فقير مىكرد و اطلاع از احوال مردم مىگرفت و بفقير و درويش انعام مىداد.
قضا را شبى بر حسب عادت از خانه بيرون آمد و بر سر كوچهيى رسيد ديد كه دكانى را باز كردهاند و آواز و صدا از جمعى مىآيد.
سلطان بطور آهسته آهسته پيش آمد و گوش بداد، شنيد كه جماعتى از جهالان، بازى پادشاه و وزير مىكردند.
سلطان لمحهيى بايستاد، قضا را شخصى از آنها قاپى انداخت، قاپش امير آمد، چون آن رفيقان ديدند كه آن مرد امير شد همه بر آن شخص خنديدند بسبب آنكه آن مرد سفيه و مجهول و نادان بود و در ضبط و ربط بازى و حكومت شعورى نداشت كه گويا بتواند امر و نهى دينى را فيصل دهد.
در آن مجمع پسرى بود كه كلاه نمدى بر سر داشت بهآن مرد زبان تمسخر و ريشخند دراز كرده و حاضرين مىخنديدند.
آن مرد كه امير شده بود گفت:
اى پسر چرا اينقدر مىخندى، مگر مير شدن من پسند تو نيست؟
آن پسر گفت:
مىدانى! مير شدن تو در ضبط و ربط امور حكومتى مانند حكم كردن سلطان محمود مىماند در مسئله و قضيه قاضى و تاجر و كنيز!.
پادشاه چون اين سخن را شنيد آن دكان و آن پسر را نشان كرده برفت و آن شب تا صبح متفكر در اين واقعه بود كه آيا اين چه قضيهايست و حرف آن