كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٤٦ - حكايت
و بمفاد حديث حضرت رسول عليه الصلاة و السلام كه فرموده:
يحشر المرء مع من أحب، ملحق و محسوب خواهد شد.
موش گفت:
اى شهريار نامدار! مرا اندام آزار مىدهد و شما مفصلا بيان و نصيحت مىفرمائى، اگر تو چنان محبتى كنى و طريقهى ذرهپرورى دربارهى من فقير بجا آورى و مرا معالجه كنى بعد از اين هر چه گوئى و آنچه فرمائى سرنپيچم و عبد و مطيع و فرمانبردار باشم.
گربه گفت:
خاطر جمع دار كه بنده در شكستهبندى مهارت تمام دارم، الحال دست و پاى تو را مىبندم و در زمانى نزديك انشاءالله صحت خواهى يافت و موافقت ما و تو تازه خواهد شد و چند روز زندگى عاريه را با يكديگر بطريق صحبت و موانست بسر خواهم برد و تو خاطر جمع دار
اى موش! در خاطر دارى آنچه در ميانهى ما و تو در باب مهمانى و صحبت گذشته است و قبل از اين شما بيتى را از گلستان سعدى خواندى و آن اين است:
|
زبان بريده بكنجى نشسته صم بكم |
به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم |
|
اى موش! اين همه گفتگو كه در ميانست از مخالف و موافق از براى آن است كه بعضى بكمال شعور و قابليت تشخيص، معانى آيات و احاديث و اخبار در كلام اكابر فهميده و اشعار كرده و بعضى از روى جهل و نادانى بعقل ناقص خود قياس معنى باطل كردهاند و به ضلالت و گمراهى هواى نفس و شيطان و كمال خريت گرفتارند.
و اين معنى كه كسى زبان بريده باشد و در كنجى نشسته بهتر از آن است