كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣٢ - حكايت
حكايت
آوردهاند كه در شهر بخارا پادشاهى بود و آن پادشاه را برادرى بود و پادشاه دخترى داشت و برادر پادشاه هم پسرى داشت، در حال طفوليت، آن پسر و دختر با هم عهد ميثاقى بسته بودند كه آن پسر بغير از آن دختر زن نگيرد و دختر نيز بشرح ايضاً، چون مدتى از اين عهد بگذشت برادر پادشاه وفات يافت وزير پادشاه فرصت يافته دختر آن پادشاه را از براى پسر خود به خواستگارى عقد نمود. اما چون پسر برادر پادشاه اين مقدمه را استماع نمود پيغامى به دختر عمو فرستاد كه مگر عهد قديم را فراموش كردهيى؟
در جواب پيغام داده بود كه اى پسرعم خاطر را جمع دار كه من از توام و تو از من، اما چون اطاعت پدر امريست واجب، لا علاج راضى به پسر وزير شدم، اما در شب عروسى وعدهى ما و شما در پشت درخت گل نسترن كه از گلهاى باغچه حرم است.
چون اين خبر به پسر رسيد خوشحال گرديد و صبورى پيش گرفت.
چون مدتى از اين بگذشت وزير اسباب عروسى درست كرده عروس را در خانه داماد آورد.
در همان شب برادرزادهى پادشاه كمندى را برداشته كه شايد خود را داخل باغ نمايد، قضا را مشعل داران را ديد كه مشعلها روشن ساخته جمع كثيرى از خدم عروس و داماد در تردد بودند پسر فرصت يافته خود را در زير درخت گل موعودى پنهان ساخت.
چون نيمى از شب بگذشت و خدمهها آرام گرفتند و داماد خواست كه با دختر نزديكى نمايد، دختر عذرى آورده آفتابه برداشت و از قصر بيرون آمد كه