كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٢ - حكايت
و ديگر اى قاضى! تو مىدانى كه سياست پادشاه بيش از آنست كه تو تصور كردهيى.
بهر حال راست بگو و از افكار گذشته بگذر! حالا چه مىگوئى؟.
در اين حالت پادشاه نشسته و تماشاى ديوان پسر و حالات قاضى را مىكرد و و بسيار از سياست و ديوان پسر خوشش آمده بود.
بعد از آن پسر گفت:
اى قاضى! چون مدتى از اهل شرع بودهاى، اگر راست بگوئى فهو المراد، و اگر نه امروز بفرمايم تا چند نفر رفته و كنيز را از خانهى تو بيرون آورند.
پس از اين قاضى مضطرب شد و با خود گفت كه گويا اسباب افتضاح فراهم آمده و لا بد كس بجرم من بفرستد و كنيز را بيرون آورد و عاقبت كار باقرار و اعتراف انجامد، لهذا سكوت اختيار نموده و سر به زير انداخت.
پس از اين حالت پسر بدو سه نفر از خواجهسرايان فرمود كه برويد به خانهى قاضى، كنيز و غلام و خدمهى قاضى را گرفته سياست نمائيد! ديگر بخواجهسرايان گفت كه مبادا شما را چيزى بخاطر برسد كه دروغ و حيله قبول نموده و يا اينكه رشوه بگيريد و حمايت و رعايت قاضى را منظور بداريد! دشمن سر مبارك سلطان محمودم كه اگر سر موئى حيف و ميل كرده چشمپوشى نمائيد، بفرمايم تا شماها را به عقوبت هر چه تمامتر هلاك كنند.
پس از اين دستور العمل دوباره قاضى را به زندان فرستاد.
چون صبح شد خواجهسرايان به خانه قاضى رفته ابتدا غلام بچهى كوچكى را كه در آن خانه بود گرفتند، قضا را آن غلام بچه از كنيز خبر داشت و همه روزه آب و نان از براى آن كنيز مىبرد. خواجهسرايان او را سياست كردند كه بگو