كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٨ - حكايت
من كسى را باين كجخلقى و تند خوئى نديدهام كه بهر حرفى از جاى درآيد و قسم خورد، من كى مضايقه در خوردن خربزه با تو كردهام؟ مطلب و غرض آنست مىترسم اين خربزه را اگر تنها خورده باشى آسيبى به تو رسد چرا كه آن خربزه بسيار بزرگ بوده.
آن رفيق بشريك خود گفت:
به خدا و رسول و بقرآن و دين و مذهب و ملت قسم كه من نخوردهام!.
بعد آن مرد گفت:
حالا اينها را كه تو مىگوئى اگر كسى بشنود گمان مىكند كه من در خوردن خربزه با تو مضايقه داشتهام، زينهار اى برادر از براى اينچنين چيز جزئى از جاى برآئى! اينقدر مىخواهم كه بگوئى تخم آن خربزه چه شد و اگر نه خربزه فداى سر تو، بگذار خورده باشى.
آن مرد از شنيدن اين گفتگو بىتاب شد و بدنيا و آخرت و بمشرق و بمغرب و بعيسى و موسى قسم خورد كه من ابدا نخوردهام.
آن مرد گفت:
اين قسمها را براى كسى بخور كه تو را نشناخته باشد، با وجود اين من قول تو را قبول و باور دارم كه تو نخوردهيى اما كجخلقى تا باين حد خوب نمىباشد.
الحاصل پس از گفتگوى زياد. آن شريك بيچاره گفت:
اى برادر من نگاه كن ببين! تو چرا اينقدر بىاعتقادى؟ قسمى و سوگندى ديگر نمانده كه ياد نمايم، پس از اين از من چه مىخواهى؟، اين خربزه را بهر قيمت كه مىدانى بفروش مىرسد از حصهى من كم نموده و حساب كن!.
آن مرد گفت: