كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤٥ - تتمهى حكايت
آن پادشاه اينقدر خجالت از آن گفتگو كشيد كه قريب به مردن او شد
اى گربه بسيار درست مىآيد اين مقدمه با مقدمهى من و تو، زيرا كه پادشاه را اين همه غم و غصه و سفر ديدن و از ديوان پادشاه عادل خجالت كشيدن همه بسبب آن طمع بود كه بهآن دختر داشت.
تو نيز اى گربه. اگر به قورمه و يخنى طمع نمىكردى و مرا از دست نمىدادى انتظار و سرگردانى نداشتى.
گربه فرياد برآورد.
موش اين شعر را برخواند:
|
گر از غم دل ز ديدگان خون بارى |
دامان تو طوفان شود اندر زارى |
|
|
اميد تو حاصل نشود در بر من |
بيهوده كشى از طمع خود خوارى |
|
گربه بدست بر سر مىزد و مىگفت:
اگر در اين وقت ملكالموت مرا قبض روح مىكرد بهتر از اين گفتگوى تو بود، مرا گمان چنين بود كه چون بدر خانهى تو آمدم با اين همه نيكى و مروت كه من در حق تو كردم، عاقبت تو هم نيكى در حق من خواهى كرد، اكنون معلوم من شد كه تو چه در خاطر دارى.
موش گفت:
اى گربه. نمىدانم چرا اينقدر كمحوصلهيى؟.، در مصاحبت و رفاقت، خوشطبعى و دروغ و راست بسيار گفته مىشود و تو بر يك طريق ايستاده و همه را به راست حمل مىكنى، مشكل است كه رفاقت ما و تو بىرنجش خاطر بسر رود و اگر نه دو